عمان و‌ یمن Oman & Yemen

حدود ده سال پیش هنگامیکه در ایران زندگی می کردم یک سفر یک روزه به شهر مسقط در عمان داشتم.

از آنچه که فکر می کردم بهتر بود بخصوص که دارای کوه بود و‌ در جاهایی سرسبز هم بود و با مثلا دوبی فرق می کرد.

حالا چهار کشور غیر ممکن برایم باقی مانده بود که یکی از آنها یمن بود که غیر ممکن تر از بقیه بنظر می آمد. مگر می شود در حالت جنگ به این کشور رفت؟ در واقع در لیست چهار کشور این یکی غیر ممکن ترین بود.

حدود سه ماه پیش ایمیلی از دوست نروژی ام که او‌هم عاشق سفر است و‌ حدود ده تایی تا پایان کار دارد برسد داشتم. او‌ هم دو تا از چهار کشور مورد نیاز من را هنوز دارد یمن یکی از آنها بود.

وی می گفت راه حلی برای رفتن به یمن و‌ اریتره پیدا کرده.

بعد از رد و‌ بدل کردن بیش از پنجاه ایمیل حالا من از دوبی داشتم به صلاله شهر دوم عمان در جنوب این کشور و‌ در ایالت ظفار می رفتم.

هنوز مطمئن نبودم و‌ خودش هم مطمئن نبود که اینکار شدنی باشد.

من چهار صبح به فرودگاه و‌ پنج صبح در اتاقم در هتل بودم. بلافاصله ایمیلی به عدنان راهنمای تورمان فرستادم که من رسیده ام.

ساعت ده گفتم یک تاکسی بیاید و صلاله را در چهار ساعت به من نشان بدهد.

صلاله از یک سو به دریا و از سوی دیگر توسط کوهستان محاصره شده بود.

اولین توقف در یک‌ وادی حوضچه های آب بود و آبشارهای یک متری. توقف بعدی یک سینک هول بود یعنی جایی که زمین ناگهان فروکش کرده و پنجاه تا صدمتری پایی رفته بود. منظره عجیب و‌جالبی بود.

قسمت بعدی بازدید از دره ای بود که ادعا میشد که کف آن پنجهزار فوت زیر سطح دریاست. چون‌چنین چیزی را سراغ نداشتم خیلی کنجکاو بودم که این نقطه را ببینم.

بعد از کلی سربالایی رفتن در ارتفاع چهارهزار و‌ چهارصد پایی به بالای دره رسیدیم. دره عمیقی بود که شاید یک کیلومتر عمق داشت ولی با توجه به ارتفاع کوهی که در زیر پایمان بود هنوز هم کف دره بنظرم ارتفاع مثبت داشت بخصوص که طرف دیگر دره با فاصله ای خود دریا بود.

نقطه بازدید بعدی جایی بود که راننده می گفت در آنجا جاذبه وجود ندارد و بقول معروف در آنجا آب سربالا می رود و قورباغه ابوعطا می خواند. حتی تابلویی هم وجود داشت که چیزی راجع به قوه جاذبه می گفت.

عدنان ماشین را در سربالایی خلاص کرد و‌ ماشین بطرف سربالایی رفت. بلافاصله دست بکار شده و با اپلیکیشن تراز ثابت کردم‌ که مسئله سر خطای چشم است.

عصر همانروز دوست نروژی هم رسید البته بر اثر اشتباهی در دو هتل هم نام با فاصله ده دقیقه بودیم. قرار روز بعد را با عدنان گذاشتیم که ساعت هفت صبح مرا بر دارد و بعد بدنبال پر برویم.

عدنان ماشینش لندکروزر و‌ سالم بود. در بسیاری از تورها ماشینهای شیشه شکسته نصیبم می شد که کار ویدیو‌ گرفتن را مشکل می کرد.

بدنبال دوستم “پر” رفتیم. بعد از یکسال همدیگر را می دیدیم. پس از چاق سلامتی سوار ماشین شده و عازم مرز کشور یمن شدیم. کم کم که عدنان با ما بهتر آشنا شد تعجب کرد که من متولد ایران هستم. من به او گفته بودم که سیتیزن هستم ولی نه اینکه متولد ایران هستم. وی گفت با توجه به محل تولد شما ممکنست که یا دولت عمان نگذارد که شما به یمن نروید و‌ یا یمن شما را راه ندهد چون اگرچه این قسمت از مرز محل جنگ نیست و‌ دور از حوثی ها یا سعودی ها هست ولی سعودیها گاه در این منطقه گشت زده و بازرسی می کنند. خلاصه از آنجا نگرانی من شروع شد.

منطقه مسافرت ما جاده هایی شبیه چالوس و‌کوهستانی بود. مناطق بسیار زیبا بود. تا قبل از رسیدن به مرز از دو ایستگاه ایست و‌ بازرسی گذشتیم. ما قرار بود هر یک دویست و‌ پنجاه دلار برای این سفر به وی بدهیم. اگر مرا راه نمیدادند تکلیف روشن نبود که باید چکار می کردیم. بالاخره وارد مرز عمان شدیم. مامور مرزی به من گفت که محل تولدم ممکنست دردسرساز باشد ولی او‌ می گذارد که یمنی ها تصمیم بگیرند. بالاخره پس از گذشتن از دو‌ پست بازرسی وارد منطقه یمنی ها شدیم. یمنی ها و‌ عمانی ها هر دو از یک نژاد هستند ولی حتی در مرز فرق دو کشور را می بینید. فقر از همان مرز شروع می شود.

در مرز یمن کارها زود انجام شد و بقول عدنان ممکنست که آنها اصلا متوجه محل تولد منهم نشدند و ماموران سعودی هم نبودند. وارد کشور شدیم و البته نفری صد دلار پول ویزا دادیم.

باز هم وارد جاده های کوهستانی شدیم که گاه به دریا نزدیک و‌ گاه دور می شدند. هر چند کیلومتر ایستگاههای گدایی در کنار جاده برقرار بود. چند بچه قد و‌نیم قد و یک مادر. عدنان بیست بطری آب آورده بود که جلوی هر گدایی ایستاده و دو بطری آب می داد. بطری خالی و پلاستیک در تمام طول جاده موجود بود در حالیکه در عمان نبود.

در حالیکه از چند ده رد شدیم اولین شهر پنجاه کیلومتری فاصله داشت و من داشتم فکر می کردم که تا بحال بیست کیلومتری داخل کشور شده ایم و شانس آورده ایم که به سعودیها بر نخورده ایم و شاید جایز نباشد که ریسک بیشتر بکنیم. حالا پنج ساعت بود که راه افتاده بودیم و گرسنه بودیم ولی من ترجیح می دادم که ناهار را در عمان بخوریم چون‌ رستورانها بنظر تمیزتر می آمدند.

با بقیه در میان گذاشتم و‌ آنها هم قبول کردند که دیگر دیدنی بیشتری وجود ندارد ولی ریسک بیشتر وجود دارد. از همانجا دور زده و برگشتیم. تا از یمن خارج و به عمان وارد نشده بودیم هنوز ریسک وجود داشت. فکر کنید که گشتی های سعودی که از ایرانیها متنفرند پاسپورت مرا چک می کردند و محل تولد را که ایرانست در آن می دیدند. اولین فکرشان این می توانست باشد که طرف برای جاسوسی آمده. حالا بیا و به مردمی بی منطق ثابت کن که شما فقط توریست هستی؟ بهر حال به خیر گذشت و ناهار در در مرز عمان خوردیم و عازم صلاله شدیم.

در پایان حساب کردم که شصت ساعت در فرودگاهها و‌ پرواز صرف کرده ام فقط برای دو ساعت دیدن یمن.

در این دیوانگی من تنها نبودم و آقای “پر” هم همراه و‌ همگام بود.