عمو‌ سیا Uncle Sia

زندگی ما داشت روز بروز بهتر می شد. مغازه دوربین فروشی و عکاسی پدر به لطف ابتکاراتش هر روز فروشش بالا می رفت و حداقل پنج کارمند داشتیم.

آقا عیسی مسئول چاپ عکسها آنقدر خوب بود که اداره پزشکی قانونی با پدر وارد مذاکره شدند که آقا عیسی را کارمند رسمی دولت بکنند که عکس جنازه ها چه کشته در تصادف یا جنایت یا خودکشی را بگیرد زیرا بعد از دفن دیگر شانس دوباره ای نبود.

عکس تشریح جنازه تختی را که خودکشی کرده بود من اولین بار در تاریکخانه مغازه امان دیدم. در عوض اداره پزشکی قانونی چاپ عکس تمام این جنازه ها را توسط خود آقا عیسی در مغازه ما انجام میداد.

از دیگر حسابهای بزرگ بیمه ایران بود که عکس تمام تصادفات در مغازه ما چاپ میشد یا شرکت بی اف گودریچ که عکس تمام لاستیکهای مرجوعی و عیب دار هم در مغازه ما چاپ می شد.

ما جزو اولین جاهایی بودیم که دستگاه فتوکپی داشتیم و از تلویزیون خصوصی ثابت پاسال تا اداره دادگستری همه تمام فتوکپی خود را به مغازه ما می فرستادند.

اگر شما در هر جای ایران کارت پستالی از ایران می خریدید حتما مال مغازه ما بود و عکس آنرا پدر من گرفته بود. شاید هم علت این بود که پدر بزرگ من کارت پستال را با خودش از فرنگستان به ایران آورد.

خلاصه وضع طوری خوب بود که خانه کوچک خودمان در جاده قدیم شمیران ایستگاه عوارضی فروخته شد و‌ در عوض باغی هزار متری با استخر بر خیابان نیاوران در چند صد متری کاخ صاحبقرانیه که هنوز نیاوران نشده بود بمبلغ هزار تومان (که به دلار امروز میشد هزار و دویست دلار در ماه) اجاره شد.

ماشینها هم عبارت بودند از یک فولکس بیتل سال شصت میلادی، یک فولکس استیشن یا مایکروباس مال مزرعه امان و یک جیپ‌ جنگی آنهم برای مزرعه.

گفتم مزرعه ، پدر با درآمدهای اضافه مزرعه ای پنج هکتاری در کهریزک خریده بود که شانزده کیلومتر از جاده قم فاصله داشت. علی رغم نصیحت بزرگان موفق فامیل مبنی بر خرید زمین در کرج پدر هنر را در آبادانی بیابان می دید و‌ هر چه داشت در آن بیابان ریخت.

سیامک امیر ابراهیمی دوست پدر بود که حدود هفت سالی از پدر جوانتر بود. نمیدانم که از کی با هم دوست شده بودند ولی ما به او‌ “عمو‌ سیا” می گفتیم و به خانمش “خاله دخی”.

عمو سیا کارمند وزارت کار بود. پدر به او‌ پیشنهاد داد که قبول کند که مدیر مزرعه ما شده و با هم یک مرغداری مدرن راه بیاندازد. تا آن موقع مرغها فقط رنگی بودند و‌ محلی، گوشت مرغ بسیار از گوشت قرمز گرانتر بود و اگر پلو مرغ جلویتان می گذاشتند یعنی خیلی محترم بودید.

کار شروع شد و‌ پولی که میتوانست صرف خرید خانه نیاوران بقیمت دویست هزار تومان (به پول امروز دویست و چهل هزار دلار) بشود صرف احداث‌ مرغداری در مزرعه احمد آباد شد. ( نام پدرم احمد بود ولی چون طرفدار مصدق هم بود نمیدانم این اسم ربطی هم به مزرعه محل زندگی و تبعید مصدق در نظرآباد بنام احمد آباد داشت یا خیر).

مرغداری درست شد و به ظرفیت بیش از ده هزار مرغ که در آنزمان خیلی بود رسید. عمو سیا هفته ای پنج بار بعد از کار در ساعت دو و پدر پنجشنبه و‌ جمعه را در مزرعه می گذراندند. حالا من کلاس ششم بودم. پدر تصمیم به طلاق گرفته بود و از سویی ناگهان عمو‌ سیا اعلام کرد که از طرف وزارت کار به قزوین منتقل شده و‌ دیگر نمیتواند همکاری کند. یک هفته بعد رجب سرکارگر مزرعه که پدرم در باغ نیاوران برایش عروسی گرفته بود و‌ حتی زنش را هم خدمتکارمان فاطمه پیدا کرده بود از کار استعفا داد و رفت. توضیح اینکه پدرم برای هیچکدام از فرزندانش عروسی نگرفت ولی برای رجب سرکارگر عروسی گرفت.

خلاصه با رفتن عمو سیا و رجب ظرف یکماه تمام مرغها بیماری گرفته و مردند و‌ کارگران مزرعه هم بیکار شدند. پدر دیگر نتوانست از این خسارت قد علم کند و ورشکست شد. زندگی ما یکمرتبه واژگون شد. سه ماشین تبدیل به یک ماشین، چهار خدمتکار و راننده و باغبان تبدیل به یکی، و حتی پنیر و شیر هم جیره بندی شد. تمام دوران دبیرستان و چهار سال دانشگاه بهمین صورت گذشت. در سال هزار و‌ نهصد و هفتاد و پنج که من در سال آخر دانشگاه پهلوی شیراز بودم عمه بزرگم در سن شصت و چند سالگی بخاطر ابتلای به سرطان در گذشت . وی برای اکثر نه برادر و‌ خواهر خویش یا خانواده اشان در صورت فوت برادر یا خواهر نفری دویست هزار تومان) به پول امروز صد و شصت هزار دلار به ارث گذاشت. این پول پدرم را زنده کرد. یک چهارم را خرج دکور مغازه کرد که به شیکترین مغازه تهران تبدیل شد. بک چهارم را صرف خرید دوربین برای مغازه کرد که همه جور دوربینی در دسترس باشد و با پنجاه درصد بقیه یک شورلت ایران مدل رویال خرید و بدهکاریها را پرداخت. یکسال بعد منظره جلوی خانه اجاره ای در سلطنت آباد خیابان کامران منظره دلپذیری بود از شورلت کاپریس سفید مدل هفتاد و شش که برادر از امریکا دانشجویی آورده بود تا شورلت رویال پدر تا ب ام و دو هزار و‌دوی من که آنرا با کار در حین خدمت سربازی خریده بودم.

خاطره ده سال بی پولی هیچوقت از خاطرم نرفت.

یک سال پیش در فیس بوک‌ “بابک” ، پسر عمو‌ سیا را پیدا کردم و مثل کسی که گم گشته ای را پیدا کرده خیلی خوشحال شدم و خوشحالتر که پدر و‌مادرش هنوز در قید حیات بودند. او در مادرید زندگی می کرد و قرار شد که من در پایان سفرهای افریقا برای دیدنش با مادرید بروم. بالاخره به مادرید رسیدم. با خانمش به استقبال من آمده بودند. من فکر می کردم که اولین بار است که خانمش را می بینم‌ ولی او یاد آوری کرد که من در سال هشتاد و یک میلادی برایش یک سماور از طرف بابک آورده بودم و او و مادرش آمده بودند و سماور را از من در مادرید تحویل گرفتند. آن شب را خوابیدیم و صبح روز بعد ضمن یادآوری خاطرات خوش گذشته گفتم آره پدرت که منتقل شد به قزوین خیلی روی زندگی ما اثر گذاشت. او گفت پدرم به قزوین منتقل نشد. اون فلان فلان شده حقه باز می خواست خودش مرغداری بزند و رجب را هم او دزدید و به مرغداری خود برد. گفت پدر من اصولا یک آدم حقه بازی است که هر جا توانسته پولی را بخورد خورده و هر جا توانسته سر کسی را کلاه بگذارد گذاشته. همین طور که بابک این حرفها را می زد زندگی من در آن دهسال جلوی چشمانم رژه می رفت که مسبب تمام آن مشکلات پدر بقول خودش فلان فلان شده او بوده. پدرم حتی موقع دانشگاه بمن گفته بود که فقط دانشگاههای دولتی که سالی هزار تومان بود را انتخاب کن نه دانشگاه ملی که سالی چهار هزار تومان بود. از شانس بد دانشگاه دولتی پهلوی سال اولش چهار هزار تومان بود معادل چهار هزار و دویست دلار امروز که از عهده پدرم خارج بود و سه هزار تومان بقیه را همان عمه جان که ارث هنگفتی برای پدر گذاشت پرداخت. همه و‌ همه بخاطر پدر نامرد بابک. از آن لحظه دیگر مسافرت مادرید برایم تمام شده بود و فقط به برگشتن و اشتراک این اطلاعات با برادران بودم که بالاخره مسبب بدبختی امان در سنین پایین نوجوانی را پیدا کردم: عمو‌سیا.

لعنت بر تو‌ ای عمو‌سیا که در نود و‌چهار سالگی هنوز زنده ای و پدر من در هفتاد و پنجسالگی رفت. نمیدانم از پدرم متشکر باشم که قسمت بد داستان عمو‌سیا را هر گز بما نگفت و فقط دیدیم که عمو سیا دیگر نیست. فکر می کردیم شاید بخاطر طلاق ما را کنار گذاشته اند. شاید اگر پدر ذهن ما را با داستان دوستان نامرد روشن می کرد با آدمهای حقه بازی مثل امیریها و عابدیها شریک نمیشدم و اوضاع بهتری داشتم. لعنت بر تو‌ عمو‌ سیای سیاهدل.