یک خاطره موتورسواری A Motorcycle Story

دانشجوی سال سوم دانشگاه بودم و موتور یاماهای ششصد و‌ پنجاه خود را تازه از یکی از فامیلها قسطی خریده بودم.

حالا برای تابستان به تهران آمده بودم و خانه امان هم که اجاره ای بود عوض شده بود و حالا نزدیک میدان گلها بودیم که الان توی یک بزرگراهی هست که اسمش را نمیدانم.

دختر همسایه ای داشتیم که با هم دوست شدیم و او اصرار داشت که ب ام و دو هزار و دو سریعترین وسیله نقلیه جهانست و من هر چی می گفتم موتور من ب ام و را می خورد قبول نمی کرد.

بالاخره قرار شد که یک روز بیاید با من موتورسواری و برویم با یک ب ام و مسابقه بدهیم ببینیم کی می بره؟

قرار گذاشته شد و یک عصری ایشان آمد سر خیابان و من رفتم سوارش کردم و راه افتادیم.

هر جا ب ام و ئی در خیابان بود چه حواسش بود و‌ چه نه من از او جلو می زدم که نشان بدهم موتور من بهتر است.

بالاخره در پایان بزرگراه افریقا یا جردن امریکایی که خیلی به ایران خدمت کرد و‌ دبیرستان البرز را ساخت به الهیه رفتیم و دور زدیم که بر گردیم.

نزدیکی تقاطع میرداماد اسفالت را روکش کرده بودند ولی یک درب آهنی سازمان آب را بالا نیاورده بودند و یک گودال ده پانزده سانتی ایجاد شده بود که ما داشتیم مستقیم به سوی آن می رفتیم.

دست چپ و راستم هر دو ماشین بود و تنها راه عبور مستقیم از روی گودال بود.

همسایه امان با فاصله کامل در ته زین نجیبانه نشسته بود و‌ میشد یک نفر دیگر را بین ما نشاند او بند زین را که بین نفر عقب و‌ جلوست را گرفته بود که برای رد شدن از دست انداز وسیله قابل اطمینانی نیست.

من در روی گودال کمی روی پایم بلند شدم و از پایم بعنوان فنر استفاده کردم در همین موقع صدای جیغی را شنیدم که وقتی به پشت سر نگاه کردم او در دست انداز از پشت موتور افتاده بود ولی در آخرین لحظه با یک دست کمک فنر را گرفته بود و داشت پشت موتور کشیده می شد.

ترمز من در موتوری با ترمزهای قدیمی کاسه ای بی اثر بود و در نقطه ای او کمک را ول کرد و من هم ترمز عقب قفل شده را ول کردم و‌ مجموع این اعمال باعث‌ شد که ناگهان چرخ عقب می خواست از چرخ جلو جلو بزند. من نزدیک به معلق شدن بودم و او هم داشت روی زمین غلت می زد. قبل از ادامه بگویم که سی سال بعد وقتی یک کلاس موتورسواری پیش رفته در امریکا گرفتم در آن کلاس بما گفته شد که اگر چرخ عقب موتور را قفل کردید دیگر تا توقف کامل ترمز را ول نکنید و گرنه بخاطر فلان قانون فیزیک چرخ عقب نود درجه تغییر جهت خواهد داد. خلاصه سی سال دیر یاد گرفتم و آنروز شانس آوردم‌ که‌ منهم راهی زمین نشدم. بهر حال از موتور پیاده شدم و بکمک وی رفتم.

خوشبختانه شلوار جین کلفتی به پا داشت که از زخمی شدنش تا حدی جلوگیری کرده بود ولی باز هم احتیاج به درمان داشت. حالا در این میان چند کارگر ساختمانی فکر کرده بودند که من او را با موتور زیر کرده ام و قصد دستگیری مرا داشتند. خلاصه بهش گفتم بلند شو بریم تا مشکل ایجاد نشده. بلافاصله سوار شد و از آنجا به خانه یکی از دوستان در نزدیکی رفتیم و تا حدی خود را تمیز کرد و از آنجا با ماشین دوستم وی را به صد متری خانه رسانده و در آنجا پیاده کردیم. وی به خانه رفته و به مادرش گفته بود که در خیابان موتور به وی زده مادرش هم پرسیده بود همین موتور پسر همسایه نبوده؟! بهر حال وی را به بیمارستان برده و باند پیچی می کنند‌ و یکهفته بعد خوب شده بود.

درسی که آنروز گرفتم این بود که نفر عقب باید نفر جلو را محکم بگیرد و نه بند زین را و باید با راننده هماهنگ باشد و‌ اگر راننده روی زانو‌ بلند شد او‌ نیز بلند بشود و اگر راننده بدن خود را خم می کند او‌ هم همینکار را بکند. و در صورت قفل کردن چرخ عقب ترمز را ول نکند تا توقف کامل موتورسیکلت.