کلاس انشاء Composition Class

حالا من کلاس انشاء را ترجمه اش را هم نوشتم ولی پیش خودمان باشد در اینجا یعنی جایی که فرزندان من به مدرسه رفته اند چیزی بنام انشاء و‌ در نتیجه کلاس انشاء وجود ندارد.

کلاس دیکته هم وجود ندارد ولی مسابقه ای ملی برای هیجی کردن وجود دارد که نتایج آن در همه خبرها هم می اید که اسم آن اسپلینگ‌ بی هست.

نزدیک ترین چیز به کلاس انشاء اینستکه معلم کتابی را به شاگردان معرفی می کند و از آنها میخواهد کتاب را خلاصه و به سوالات معلم درباره آن جواب بدهند. البته کلاسی هست که آنها دارند و‌ ما نداریم و آن مناظره است که دو گروه را انتخاب می کنند که در مورد موضوعی مناظره بنمایند. این به هنر استدلال دانش آموزان کمک می کند و‌ حتی مسابقات ملی هم دارد.

من دیکته ام همیشه هم فارسی و هم انگلیسی بیست بود ولی انشاء داستان دیگری داشت. من انشاهایم انتقادی و اگر موضوع آن علم بهتر است یا ثروت بود انشای من ثروت را بدلایل مسخره انتخاب می کرد.

در امتحان نهایی کلاس دوازدهم موضوع انشاء انقلاب سفید شاه و ملت بود که طبعا باید از آن تعریف می کردیم و من بجای تعریف نکات انتقادی آنرا گفتم که مثلا با تقسیم زمینهای کشاورزی یک کشاورز با چند هکتار زمین پول ندارد که تراکتور بخرد و کشاورزی مکانیزه انجام بدهد در نتیجه برداشت آن برای کشور خوب نخواهد بود. اتفاقا ممتحن آمد بالای سرمن و‌ انشای مرا خواند و‌گفت با این انشائی که نوشتی یا بیست می گیری یا صفر.
اتفاقا ده گرفتم چون ساختار جملات درست بود ولی ایده ضد دولتی بود و در نتیجه ده گرفتم.

من همیشه می توانم بهترین ساختار جمله را بکار ببرم ولی همیشه بعلت وقت کم و‌ عجله چیزی را مینویسم که غلط نیست ولی می توانست بهتر باشد اگر فقط جای چند چیز پس و‌ پیش بشود که دوستان حتما متوجه می شوند. اگر دوبار مطلب را پاکنویس کنم دیگر فردوسی هم نمیتواند از من ایراد بگیرد.

از خود انشاء که بگذریم من از خواندن آن چنان وحشتی داشتم که در کلاس انشاء بجای انتظار و احتمال سکته قلبی خودم داوطلب می شدم که بروم اول همه بخوانم که خیالم راحت بشود. بزرگترین تغییری که توانستم در خودم ایجاد کنم تغییر خودم از یک فرد بسیار خجالتی به فردی بود که عاشق سخنرانی باشد و بتواند در مورد هر چیزی و جلوی هر جمعی بدون آمادگی قبلی سخنرانی کند. آنقدر در این مورد ژست گرفتم که بالاخره چوبش را خوردم و حدود پنجسال پیش که بهمراه دوستی در دانشگاه سیاس چین حضور پیدا کردیم و تماشاچی کنفرانسی در مورد تکنولوژی با شرکت دویست نفر از تکنولوژیست های چین بودیم ناگهان مرا صدا کردند و‌ معلوم شد که من جزو یک گروه چهار نفره هستم که احتمالا دوستم لطف کرده و اسم مرا در لیست گذاشته ولی یادش رفته که بمن بگوید. خلاصه در موقع بلند شدن از جایم آرزو می کردم که زمین دهان باز کرده و مرا ببلعد چون اصلا نمیدانستم که راجع به چی در جلوی اینهمه متخصص صحبت کنم. از آن بدتر اینکه گوشی ترجمه ام را هم یادم رفت با خودم ببرم به تربیون سخنرانی و‌ هنگامیکه دو چینی قبل از من صحبت می کردند هم نمیتوانستم بفهمم که چه می گویند که سر نخی دستم بیاید. مرتب بخودم می گفتم یادت هست که هی ژست می گرفتی که من جلوی هر جمعی بدون آمادگی قبلی می توانم سخنرانی کنم حالا بیا ببینم جلوی اینها چی می خواهی بگویی؟
نوبت من شد و من راجع به عدم سرمایه گذاریهای جدید در ساخت نیمه هادیها صحبت کردم که چه نتایجی روی همه چیز حتی گیم ها و اپ ها می تواند داشته باشد زیرا نرم افزار در انتها سخت افزار می خواهد. خلاصه بعد از پنج دقیقه صحبت حاضران دست مفصلی زدند و‌ فهمیدم که بیخود برای خودم ژست نمی گرفتم.

هنر سخنرانی برای هر مدیر عامل و مدیر موفقی جزو‌ واجبات است و نداشتن این هنر کار را مشکل می کند.

در حالیکه استیو جابز سخنران بسیار خوبی بود ایلان ماسک اصلا خوب نیست ولی سعی اش را می کند.