فالگیر Fortune Teller

این مقاله ای است که من هرگز فکر نمی کردم که آنرا بنویسم زیرا من به خیلی چیزها از جمله فال عقیده ندارم ولی معهذا چند تجربه شخصی خودم را به چیزهایی که به آن عقیده ندارم می نویسم.

هفده ساله بودم و دوستی بنام امیر حسین داشتم که چند سالی از من کوچکتر بود ولی سالهاست که میان ما نیست.

روزی برای ناهار به خانه آنها رفتیم و یک خانم ارمنی که دوست مادر امیر بود هم آنجا بود. بعد از ناهار مادر امیر پیشنهاد قهوه داد و قرار شد که خانم ارمنی برای همه فال قهوه و‌ ورق بگیرد. نوبت من شد. آنموقع دوست دختری داشتم که مایل بودم با او ازدواج کنم ولی قانون خانه ما این بود که فقط با پول خودمان می توانیم ازدواج کنیم و‌ پدر ریالی بابت جشن عروسی و غیرو ‌نمیداد. من تا رسیدن به این شرایط سالها فاصله داشتم و در زمان آن فال دوست دختر یک هفته ای بود که رفته بود و شاید حوصله سالها صبر نداشت در حالیکه پسر همسایه با پول پدر حی و حاضر منتظر بود. امیدوار بودم که در فال بشنوم که او بر می گردد. اولین حرفی که خانم زد این بود که با کسی دوست بودی که رفته. او‌هرگز بر نمی گردد. و نگشت. دست روزگار او هم در همین منطقه زندگی می کند و دوستی خانوادگی داریم و بسیار زن موفقی است و حدود سیصد کارمند دارد.

من در آنموقع امیدوار بودم که در “ایران ار” استخدام بشوم. مطلب دومی که فالگیر گفت این بود که تو خلبان می شوی و به تمام دنیا سفر می کنی و آدم موفقی می شوی. تفسیر من این بود که من خلبان “ایران ار” میشوم و از آن طریق به تمام دنیا سفر می کنم و شاید مدیرعامل “ایران ار” هم بشوم. واقعیت این شد که من خلبان شدم ولی نه در “ایران ار” ، چون بخاطر کور رنگی رد شدم و به تمام دنیا سفر کردم ولی نه با “ایران ار” و ‌موفق هم شدم ولی نه در “ایران ار”. فالگیر هم چیزی راجع به “ایران ار” نگفت و‌این فقط تفسیر من بود.

او از کجا راجع به دوست دختر من می دانست؟ شاید مادر امیر بهش گفته بود. از کجا راجع به خلبانی می دانست ؟ شاید از مادر امیر شنیده بود. از کجا راجع به سفر به تمام دنیا می دانست؟ هیچ کجا. شاید حدس می زد یا بهش گفته شده بود که من می خواهم خلبان “ایران ار” بشوم و شاید قسمت سفر هم از دید وی جزیی از خلبان شدن بود. موفق شدن هم یک حدس کلی می توانست باشد.

بعد از من فال امیر را گرفت و جالبست که هیچ چیز مثبتی برایش پیش بینی نکرد. امیر در پنجاه و‌ پنج سالگی بر اثر سرطان در گذشت و‌ هیچ نوع موفقیتی هم در زندگی کسب نکرد.

داستان دوم حتی جالبتر است.
سالها پیش باجناقم زیر شورلت کوروت خلاص شده خودش رفت و‌ فوت کرد. من یادم هست هر چند سالی یکبار در موقع خواب احساس می کردم که دارد روح از بدنم جدا می شود و احساس رخوت خیلی عجیبی می کردم و وسط کار فکر می کنم که می ترسیدم که روح از بدنم جدا بشود و یا یکجوری بر می گشتم یا از خواب بیدار می شدم.

یک شب که تازه با جناقم فوت کرده بود ، در عالم خواب و‌ بیداری احساس می کردم که او‌ مثل همیشه با کت و شلوار و کراوات در آنجا حضور دارد و‌ دارد بمن می گوید که مواظب زن و ‌بچه من باش.

من که در عالم خواب و بیداری هم بوجود او ‌در آنجا شک داشتم باز در عالم خواب و بیداری گفتم که اگر تو‌ واقعا اینجا هستی در پنج دقیقه آینده صدایی بکن که بدانم تو اینجا بودی. در همین حال چشمانم را باز کردم و‌ ساعت را نگاه کردم. چهار و بیست و هشت دقیقه صبح بود. چشمانم را بستم که بخواب بروم. ناگهان با صدایی در حمام از خواب پریدم. ساعت را نگاه کردم. چهار و سی و سه دقیقه بود یعنی درست پنج‌ دقیقه بعد. صبح حمام را چک کردم دیدم ریش تراشم که به یک چسبونک وصل بود و سالی چند مرتبه می افتاد آنشب هم افتاده بود ولی چرا درست در چهار و سی وسه دقیقه!؟ چرا درست بعد از پنج دقیقه؟ چرا آنشب ؟ تا امروز جوابی برای آن ندارم.

خوشبختانه دو ‌پسرش مدارج ترقی را بدون کمک من طی کردند و باعث افتخار پدر زنده یاد شدند.