پنجاه و‌پنج سال پیش 55 Years Ago

تابستان است و‌ یکی از دایی ها قرار است از امریکا بیاید. این آنی است که سوغاتی زیاد می آورد.

قرار است سه شنبه شب بنشیند ولی هیچ چیز معلوم نیست. همه خانواده به فرودگاه رفته ایم.

فرودگاه تازه از سرباز به سربسته تبدیل شده والا قبلا در محوطه باز منتظرشان بودیم. تلفن موبایلی در کار نبود که طرف اطلاع بدهد که دارد سوار می شود پیاده شدن که دیگه اصلا معلوم‌ نبود. با هر هواپیما یک لیست مانیفست مسافرین می آمد حالا سوال این بود که مانیفست را زودتر می دیدید یا فامیلتان را.

قبل از نشستن هواپیما به چراغ گردان بیکن فرودگاه چشم می دوختیم و‌ امیدوار بودیم که خلبان هم آنرا ببیند.

در نبود هر چیز دیگر این مطمئن ترین راه بود زیرا جی پی اسی آنموقع وجود خارجی نداشت.

بالاخره نور افکنهای هواپیما که بطرف باند میامد دیده میشد. دل توی دل ما نبود.

آنوقتها هر چند ساعت یک‌ هواپیما می آمد. هواپیما می نشست و‌ اشک‌ شادی در چشمهای اولیای مسافر جمع میشد.

سه سال بود که او را ندیده بودند و‌ فقط ماهی یک نامه گرفته بودند و‌ دوبار هم به تلفنخانه مرکزی رفته و‌ با وی تلفنی صحبت کرده بودن. داستان غربت اینطوری بود. نه فیس بوک ‌بود ‌و ‌نه فیس تایم. نه واتس اپ.

حالا مسافرین از پلکان پایین میامدند ولی در آن ‌تاریکی نمیشد آنها را تشخیص داد اولیا مرتب با دادن نام فرزندشان به اطلاعات می پرسیدند که آیا وی جزو ‌مسافرین هست یا خیر؟ هنوز معلوم نبود.گروههای گشت و ‌تجسس تشکیل می شد که معمولا از نوجوانان فامیل بودند. همه به شیشه گمرک خیره می شدیم که شاید شبح مسافرمان را ببینیم.

گاهی یکی ادعا می کرد که در وسط شلوغی کسی را با مشخصات دایی دیده است ولی مطمئن نبود.

لحظات حساسی بود. فرق بین اسباب بازی یا عدم وجود آن زیاد بود. آنوقتها هیچ اسباب بازی امریکایی شبیه اش در تهران نبود. هر کدام آنها یک دنیا سورپرایز بود. تی شرتها هم بینظیر بود و‌ اصولا آنزمان تی شرت در تهران وجود نداشت بخصوص نوشته دار.

بالاخره علما در آن شلوغی ماه را رویت می کردند و تایید می شد که دایی جان در بین مسافرین است. بالاخره ساعت سه دایی جان پیروزمندانه از گمرک خارج میشد و از آن لحظه ماچهای خشک‌ و تر نثارش می شد.

ساعت سه و نیم با اسکورت چند ماشینه به خانه بزرگ پدربزرگ در میدان ژاله می رسیدیم. بنظر می رسید که برای برنده شدن لاتاری باید حضور می داشتید. در آن نصفه شبی خدمتکارها چای را حاضر کرده بودند و به استفبال دایی جان می رفتند. تا پنج صبح بیدار بودیم و‌ تا دایی جان سوغاتیها را تقسیم نمی کرد نهضت ادامه داشت.

تمام پنج شش اتاق خانه برای مهمانانی که شب می ماندند حاضر شده بود.

صبح روز بعد صبحانه مفصل در حیاط و‌ کنار جوی روان برگزار می شد و‌ خلاصه مثل یک عروسی قدیمی چند روزی این برنامه ها ادامه داشت. خوشبحال داییها. حالا پنجاه و ‌پنج سال بعد بازگشت من چگونه است؟ دایی ها که همه فوت کرده اند. من در آخرین لحظه از داخل هواپیما زنگ می زنم به راننده که من دارم برمی گردم. پس از فرود مجددا زنگ میزنم که رسیده ام و نیمساعت بعد او را در حال انتظار در بیرون فرودگاه پیدا کرده و‌ سوار میشوم. همین. نه از دسته گل خبری هست نه از فامیل و ‌نه از سوغاتی برای کسی. چه بیمزه!! قدیمها گویی این افراد از ماه بر می گشتند.

اینروزها استقبال در حد زائر شاه عبدالعظیم هم نیست.