نهصد و یازده در مقابل صد ‌و ‌بیست و پنج 911vs125

صحبت از پورشه نهصد و یازده و فیات صد و بیست و‌پنج نیست.

اوائل سال دو هزار و‌سه بود و‌ تازه به ایران آمده بودم و با شماره اورژانس صد و بیست و پنج آشنا شده بودم ولی هنوز آنرا استفاده نکرده بودم. بالاخره مورد استفاده پیش آمد. نصفه شبی که از صدای تق و تق مداوم شوفاژ خانه به تنگ آمده بودم آچار بدست گرفته و‌ تصمیم گرفتم که بدون داشتن هیچگونه تخصصی راسأ مشکل صدای شوفاژ را حل کنم. اولین پیچی را که باز کردم آبجوش با سرعت زیاد بصورت افقی فوران کرد و سرعت آنطوری بود که بصورت موازی با زمین دو متر را طی و با دیوار مقابل برخورد می کرد و بزمین میریخت. سوراخ کف حمام برای این آبها کافی نبود و‌ آب داشت بسرعت در کف حمام جمع می شد. کم کم پایم هم داشت در آب جوش می سوخت. هیچ ایده ای نداشتم که چه باید کرد مگر زنگ زدن به شماره اورژانس.

الو اورژانس آقا یک پیچ شوفاژ را اشتباها باز کرده ام و خانه را دارد آب بر می دارد.

پاسخ:خب ببندش.

آقا اگر میتونستم که به شما زنگ نمیزدم.

– خب برو شیر اصلی را ببند.

آقا اینجا آپارتمان است و واحد من هم شیر اصلی آب ندارد.

– خب برو ‌پیدا کن.

آقا ممنون فکر کردم که کار شما کمک است نه بازخواست.

گوشی را قطع میکنم و ‌به آقا رمضان سرایدار زنگ می زنم. او‌هم به مدیر ساختمان زنگ زد مدیر که صاحب ساختمان بود سریع خود را رساند و‌ پرسید دستکش داری؟ یکمرتبه یاد دستکش اسکی گورتکس ضد آب و‌ ضخیم خودم افتادم که نه حرارت را رد می کرد و نه آبرا. بسرعت آنرا آوردم. او‌هم آنرا دست کرد و پیچ را با دستکش بداخل محل فوران آب فرو و شروع به بستن پیچ کرد. یکدقیقه بعد مشکل حل شده بود از مدیر ساختمان تشکر کردم و بسرعت با رمضان مشغول هدایت آب به کف حمام شدیم. تمام کفپوش چوبی سه اتاق خواب را آب گرفته بود و‌ اگر با صد و بیست و‌پنج حرف نزده بودم شاید یک اتاق جلو بودم. کلی خرج تعویض کف پوش شد.

سناریوی دوم

دختر دومم دارد از لس آنجلس با هواپیمایی آلاسکا به سانفرانسیسکو‌ می آید. قرار است دوازده شب برسد. پرواز آخر شب صد و‌ پنجاه دلار است و به بودجه اش می خورد. به او‌ میگویم که نمیخواهد اوبر بگیری و سی دلار بدهی. من میایم دنبالت. با آنکه با وجود اوبر اکثر افراد از این سرویس استفاده می کنن ولی من سعی می کنم که این سرویس را به دخترانم بدهم که هم پولشان را صرفه جویی کنند و‌ هم‌خیالم راحت باشد.

دخترم ساعت ده زنگ می زند و‌ می گوید پروازشان تاخیر دارد و‌ دوازده و‌ نیم بعد از نصفه شب حرکت کرده و یک و نیم میرسد و‌ خودش اوبر خواهد گرفت. موافقت کردم و گرفتم خوابیدم ولی وجدان ناراحت نمیگذاشت بخوابم. ساعت یک و‌ ده دقیقه از جا پریدم و راهی فرودگاه شدم. دیدم یکربعی طول می کشد که بیاید و ‌تا آنموقع من رسیده ام. یک‌ و‌ چهل و‌ پنج رسیدم. قبلش پیغام فرستاده بودم که اویر نگیر دارم میایم. پیغام داد که ما یک و نیم نشسته ایم ولی فرودگاه شلوغ است و‌ بما گیت نداده اند! منهم قبول کردم .

کم کم ساعت شد دو و دو نیم و باتری تلفن دخترم داشت تمام می شد ولی از گیت خبری نبود. خوشبختانه حوالی ساعت سه شارژر هواپیما را زیر صندلی اش پیدا کرد و‌ دیگر نگران قطع ارتباط نبودم.

تصمیم گرفتم گوگل کنم ببینم این فرودگاه مقررات منع رفت و‌ آمد در بین ساعتهای نصفه شب را دارد یا خیر. نوشته بود که با اینکه ندارد ولی توصیه می شود که برای سر و صدا نکردن در نصفه شب هواپیماها از ساعت یک تا چهار ننشینند.

کم‌کم ‌معما داشت حل می شد هواپیمای آلاسکا از اونطرف اقیانوس نمیامد که بهانه اش باد غیر منتظره باشد. وقتی ساعت دوازده و‌ نیم از لس آنجلس بلند می شوید یعنی دارید روی فرود در ساعت یک و نیم حساب می کنید و ممکنست مامور برج خوشش نیامده و‌ مثلا گفته تا ساعت چهار گیت بهت نمیدهم  که یاد بگیری دیر نیایی.

از سویی خواندم که قانونی بود که در پرواز داخلی نمیشود مسافری را بیش از سه ساعت در هواپیما نگه داشت ولی در بین المللی چهارساعت. تازه بشرطی که هر دوساعت آب و‌ خوردنی به مسافران بدهند که چون این پرواز آخر شب بود هیچ چیز نداشته که بدهد.

ساعت چهار و‌نیم شد و‌ دیدم که دیگر سه ساعت فرجه هم تمام شده و‌ خبری نیست. فکر کردم که به شماره اورژانس نهصد و یازده زنگ بزنم. ساعت چهار و‌ چهل زنگ زدم. به اپراتور گفتم که مطمئن نیستم که به جای درستی زنگ زده باشم ولی من الان در فرودگاه سانفرانسیسکو هستم و دخترم بیش از سه ساعت است که در هواپیما محبوس است.

اپراتور بلافاصله گفت گوشی را نگه دارید. دو دقیقه بعد گفت هواپیما همین الان راه افتاد و دارد میرود به گیت. از او‌تشکر کردم و می خواستم بگویم درد و بلایت بخورد توی سر بعضی تنبلها که سعی می کنند از جایشان تکان نخورند.

ساعت شش رسیدم به خانه خودم. چند ساعت بعد دختر بزرگم اطلاعاتم را گرفت و به شرکت آلاسکا زنگ زد. بهش گفتم که بهشون حتما بگوید که ما می دانیم که شما قانون «کرفیو» را شکسته اید و تقصیر شما بوده که به هواپیما گیت نداده اند. استفاده از این کلمه باعث شد که بلافاصله اوپراتور بگوید که پنجاه دلار به خواهرتان کوپن می دهیم که دخترم رد می کند و‌می گوید باید با وکیلمان صحبت بکنیم. پس از قطع تلفن و دو ساعت بعد ایمیلی دریافت شد با پیشنهاد جمعا سیصد و‌پنجاه دلار. چهار ساعت بعد این رقم به پانصد و‌ پنجاه دلار رسید. دخترم هم قبول کرد.

حدس من اینستکه نود در صد مسافران قبول کرده بودند که بخاطر شلوغی فرودگاه به آنها گیت داده نشده و فقط من بیرون منتظر بودم و‌ می دانستم که پرنده پر نمی زند. و من راجع به قوانین فرودگاهی می دانستم. پس باید ما را راضی می کردند که کار بالا نکشد.

حالا فرق نهصد و یازده و صد و بیست و‌ پنج چقدر بود؟ جواب: باندازه هفتصد و هشتاد و شش تا!