یک سفر خاطره انگیز A Memorable Journey

در بهار سال ۱۹۷۵ اولین سفر خارجم را به هندوستان انجام دادم و ‌مهمان دانشگاه شیراز بودم که از صدقه سر در آمد اضافه ایران از نفت بود و‌ دولت بجای خوردن پول اضافه آنرا بین نهادها تقسیم کرد که دانشگاه پهلوی شیراز هم ما را با آن به هند فرستاد.

اون وقتها یک معرفتی وجود داشت که اگر مسئولین می خوردند کم می خوردند و به ملت هم می خوراندند. اینروزها دوستان چیزی برای بقیه نمی گذارند و یک طوری می خورند که تا هفت پشتشان تامین باشد‌ و‌ چیزی برای بقیه نماند.

از آن سفر خاطره انگیز که با پاسپورت جمعی انجام شد تا سال ۱۹۷۷ که سربازیم تمام شد به هیچ جا نرفتم و در دسامبر ۱۹۷۷ با هزار و ‌هفتصد دلار پس انداز شده عازم امریکا شدم. بطور خلاصه در شهرهای دنور ، کلرادو ، لس آنجلس ، سن هوزه و سان فرانسیسکو‌ دو‌ ماهی وقت گذاشتم و از آنجا عازم لندن شدم. تا بحال سه کشور را دیده بودم و‌ هدفم عدد ده بود.

برای بازگشت از لندن به تهران سه راه بود. پرواز مستقیم به تهران، پرواز از طریق مسکو که خطر دستگیری ساواک داشت و یا انوبوسی بنام “مجیک باس”.

قیمت بلیط هواپیما را یادم نیست ولی مجیک باس پنجاه پوند بود که در آنموقع میشد صد و ‌بیست و ‌پنج دلار. از لندن می رفت «دوور »و ‌در آنجا شما را سوار فری عبور از کانال مانش می کرد. در آنسوی کانال در شهر انتورپ در بلژیک اتوبوس دیگری باید ما را بر می داشت و راه می افتاد بسمت فرانسه بعد آلمان، بعد ایتالیا که بیدلیل به اتریش عوض شد و بهمین دلیل اتریش از من پنجاه دلار پول ویزا گرفت. از اتریش به یوگسلاوی (شامل صربیه، کروواسی، بوسنی، مقدونیه شمالی) بعد یونان و ‌ترکیه بعد ایران. در هر کشوری که میخواستید می توانستید پیاده بشوید و با اتوبوس بعدی دو روز بعد ادامه بدهید. اتوبوس شب و روز می رفت و‌ حتی برای رستوران نمی ایستاد چون همه توریستهای گدا تر از من بودند که پول نداشتند. انوبوسها همه دربستی بودند و‌ بنام مجیک باس نبودند. تعداد دختران اتوبوس از پسرها بیشتر بود و‌ بلوندها اکثریت داشتند. شبها هر کس زودتر کیسه خوابش را پهن می کرد می توانست کف اتوبوس بخوابد و تا سه نفر یا زوج میتوانستند باینطریق بخوابند.
این مسیری هفت روزه بود.

حوالی ظهر روز اول از لندن حرکت کردیم. نمیدانم به چه علت توقفی در کنار جاده داشتیم که بعد از آن اتوبوس استارت نمی خورد. راننده مانده بود چکار بکند من گفتم‌ ما هل می دهیم تو بگذار توی دنده دو و‌ کلاچ را ول کن. بلافاصله رهبری عملیات را بعهده گرفتم و به همه گفتم پیاده بشوید باید هل بدهیم. همه کمک کردند و اتوبوس در اولین حرکت روشن شد فکر نمی کنم در تاریخ انگلیس کسی با کمک مردم ماشینی را در اتوبان روشن کرده باشد چه رسد به اتوبوس. مطمئنم این کار غیر قانونی بود. ولی فکر کنم‌ قابلبت درج رکوردهای گینس باشد. بهر حال از همانجا همه با من دوست شدند.

در مرز اتریش بجای ایتالیا مامور مرزی به پاسپورت من گیر داد چون‌ اتریش آنموقع هم از ایرانیها ویزا می خواست. خلاصه پنجاه دلار آب خورد و برای کسانیکه داشتند با چند صد دلار در جیب دور دنیا می گشتند این واقعه بزرگی بود و‌ بعد از گذشتن از مرز و ایستادن در مرز فکر می کنم استراسبورگ ،دوستان گیتاریست گیتارها را بیرون کشیدند و گفتند اولین آهنگ بافتخار فرهاد که پنجاه دلار باخته. منهم آهنگ اسب بدون اسم یا «هورس ویت نو ‌نیم» را خواستم که سه گیتاریست برایم‌ زدند و‌ همانجا اعلام کردم که بعد از مراجعت از دولتمان می خواهم که قیمت بنزین اتریش را بالا ببرند و کلی خندیدیم. آنوقتها خیلی روی ما حساب می کردند انگاری که جزو ‌پنج کشور مهم جهان بودیم.

واقعه مهم بعدی در مرز یونان بود. در حالیکه هیچکس بجز من چمدان نداشت و همه کوله پشتی داشتند و‌همه حشیش و‌ علف داشتند من تنها مسافری بودم‌که هیچ مواد غیر قانونی نداشتم ولی چمدان سامسونایتم مثل گاو‌پیشانی سفید بود. مرا صدا کردند و چمدان را که پر از لوازم یدکی پورشه نهصد و‌ چهارده بود خالی کردند و‌ پس از اطمینان گفتند جمعش کن. مگر جمع می شد!
من در آتن پیاده شدم و در هتل/مسافرخانه ای جا گرفتم که دوش آن روی صندلی توالت بود و باید نشسته حمام میکردید.

پس از دو روز با اتوبوس بعدی عازم استانبول شدم. یک انگلیسی هم‌ همراهم بود‌که در آتن خونش را فروخت و‌ در استانبول هم هم همینطور. چون ‌در هتلهای استانبول بار مسافران ایرانی را می دزدیند من به جوان انگلیسی گفتم که اتاق از من و‌ روزی هفت دلار می دهم که در اتاق بماند و‌ چمدان مرا مواظب باشد. قبول کرد و من به موزه ها و‌ جاهای دیدنی رفتم. روز آخر موقع رفتن ما برق رفت. یک‌ دلار دادم کارگر هتل چمدانم را هفت طبفه پایین آورد.

پس از دو روز سوار اتوبوس ایران شدیم که یکمرتبه محیط آن کارگری شده بود و‌ اکثریت با کارگران ترکی بود که در ایران کار می کردند. یک پسر افغانی با دوست دختر انگلیسی اش. یک مرد آلمانی که بزبان ترکی آشنایی داشت چند پسر مو‌ بلند آلمانی و ‌یک آقای سی و چند ساله ایرانی و بقیه کارگران ترک و اتوبوس هم نیمه خالی. بجای دو بعد از ظهر ، شش راه افتادیم چون مسافر باندازه کافی نبود. راننده و‌ شاگردش هر دو ترک بودند. یک نفر هم جای شاگرد نشسته بود که بنظرم راننده دوم بود.

در جایی ایستادیم که مسافر عبوری بگیرند خانواده ای چهار نفره دهاتی بودند که میخواستند کنار هم بنشینند و‌ چهار صندلی خالی نبود. آقای آلمانی در یک صندلی بود که سه تا بغل دستش خالی بود. کمک راننده از وی خواست که جای دیگری بنشیند طرف گوش نکرد. یک دفعه هر دو‌ روی هم تف کردند که ظاهرا شروع دعوای ترکی اینطوره بعد آلمانی زد توی گوش ترک و‌ خلاصه در اینجا مردم میانجی شده و‌ جدایشان کردند. شاگرد از اتوبوس پیاده شد و‌ بعد از دقایقی برگشت و در حضور همه یک سخنرانی غرا کرد و‌ آخر گفت ” آی ام‌ گوینگ تو فاک‌ دیس مادر فاکر” و در همین حال یک پیچ گوشتی از جورابش در آورد و بطرف آلمانی شیرجه رفت. آلمانی که ریزه هم بود از زیر صندلیها در رفت و‌ پیاده شده و فرار کرد. دیگر او را ندیدیم تا مرز ایران که با چند گردن کلفت آمده بود که فقط چمدانش را بگیرد و برود.

همانروز عصر در دهکده‌ای ایستادیم ‌که آقای ایرانی گفت آقا این دهکده خطرناک است به این خارجیها بگو‌ پیاده نشوند. من هم به خارجیها گفتم ولی آنها جدی نگرفتند. آقای ایرانی بمن همان صبح دو چیز گفته بود. یکی اینکه در آلمان گیر یک پیرمرد همجنس باز آلمانی افتاده بوده که بزحمت از دستش در رفته بوده. داستان دوم راجع به همین ده در ترکیه بوده که وقتی در راه استانبول اینجا توقف می کنند بک دختر جوان انگلیسی پیاده می شود که هوابی بخورد و‌ همانجا چند نفر او‌ را بغل زده و‌ می برند. این آقا و‌ چند ایرانی غیرت کرده و بدنبال آنها رفته و قبل از اینکه کار از کار بگذرد او را نجات می دهند. حالا همان حیوانات چند پسر مو‌ بلند آلمانی را دوره کرده بودند و‌ با موهای آنها بازی می کردند. من به آلمانی ها‌ گفتم سوار شوید قبل از اینکه دیر بشود. بلافاصله پریدند بالا و تشکر کردند. تازه فهمیده بودند داستان چیست.

ساعت یازده شب شد و‌ جایی ایستادیم برای شام و ‌من فکر کردم که دیگه نوبت شاگرده ولی کماکان همان راننده اصلی می راند. دو ‌نصفه شب سه نصفه شب شش صبح و‌ توقف برای صبحانه. گفتم دیگر راننده عوض می شود نشد. همان راننده یک ضرب سی ساعت رانندگی کرد و‌ آنقدر خسته شد که دوازده شب ما را به یک‌ مسافرخانه برد که بخوابیم که جزو ‌برنامه نبود و باید از جیب می دادیم. شش صبح بعد را افتادیم و راننده ساعت ده جایی ایستاد و‌ به تهران زنگ زد که برایش مسافر افغانستان بگذارند کنار. واقعا چه انرژی ای داشت.

بالاخره ساعت دو بعد از ظهر وارد ایستگاه اتوبوس تی بی تی شدیم و این سفر پر ماجرا بپایان رسید و‌ تعداد کشورهایم به ده تا رسید و ماجرای کشور گشایی و شمارش از همانجا شروع شد.

من بیست و‌ پنج ساله بودم و ده کشور را دیده بودم. دخترم این ماه در سن بیست و‌ هفت سالگی پنجاه و‌پنجمین کشورش را دید ولی تا دو سال آینده که گرفتار فوق لیسانس مدیریت خواهد بود ممکنست دیگر کشور جدیدی را نبیند.

هفته پیش در حالیکه من در پرواز در افریقا بودم دختر بزرگ در هواپیما در اروپا بود و ‌دختر کوچگ از پرواز کاری از نیویورک باز می گشت. هر سه همزمان در سه قاره روی هوا بودیم. دو نفر برای کشور گشایی و یک نفر سفر کاری.