افغانستان Afghanistan

سفر افغانستان را گذاشته بودم برای آخرها زیرا اخبار آن سالهاست که خوب نیست و اینروزها طالبان نیز دوباره مشغول قدرت گرفتن هستند. بالاخره به نقطه ای رسیدم که دیدم که بهتر است با تمام ریسکهای موجود بروم ولی شب را در آن نگذارنم. هر چه توقف کوتاهتر ریسک نیز کمتر.

بالاخره به سفارت افغانستان در واشنگتن مراجعه کردم پس از پرداخت صد و‌شصت دلار و‌ پر کردن درخواستنامه گفتند هشت روز دیگر حاضر است. از سویی به سفارت پاکستان مراجعه کردم ولی آنجا کار مشکلتر بود و یک دعوتنامه از پاکستان لازم داشت. بعد از دوبار مراجعه و به جایی نرسیدن تصمیم گرفتم به یک همکلاسی دوران ام بی ای که مال پاکستان بود و‌مشاغل بالایی داشت و‌ با من روی فیس بوک ‌بود مراجعه کنم. چه فکر خوبی بود زیرا با اعمال نفوذ وی پس از گرفتن ویزای افغانستان بلافاصله به سفارت پاکستان مراجعه و طرف چهل ‌و‌ هشت ساعت ویزا گرفتم. حالا موقع خرید بلیط بود. طوری میخواستم بروم که اول صبح به افغانستان رسیده و عصر به پاکستان بروم و شب بعد بسوی کشور تیمور-لسته بروم.

واقعا نمیدانستم در این دو‌کشور چه اتفاقی خواهد افتاد بخصوص که در درجه بندی وزارت خارجه هر دو ‌دارای عدد چهار یعنی خطرناک هستند.

پس از عرض شفاهی وصیتها به بچه ها دوشنبه شبی به سمت استانبول براه افتادم اولین سورپرایز سفر فرودگاه جدید استانبول بود که ششم آوریل سال نوزده افتتاح شده بود یعنی دوهفته قبل. من کمتر از دو‌ماه پیش در استانبول بودم و‌ فرودگاه همان فرودگاه قدیمی بود. فرودگاه جدید در ابعاد فرودگاه دوبی بود و ‌بسیار زیبا. البته هنوز تمام قسمتها تمام نشده بود. بهر حال نصفه شب سوار هواپیمای کابل شدم. در کمال تعجب تعداد مسافر بیش از سیصد بود. در میان مسافرین زن و‌ مردهای اروپایی هم بودند که بیشتر تعجب کردم.

بهر حال هفت و نیم صبح در کابل بودیم.پس از مراسم گمرکی وارد محوطه فرودگاه شدم و با هیچ راننده تاکسی ای مواجه نشدم چون بخاطر مسائل امنیتی آنها چند صد متر دورتر و‌ در خارج محوطه فرودگاه بودند. پنجاه دلار پول خورد کردم و بطرف تاکسی ها براه افتادم. در حالیکه انواع تاکسی ژاپنی در آنجا موجود بود حس وطن پرستی و‌ همیت قسمتی گل کرد و‌ بطرف تاکسی سمند رفتم. گفتم چهار ساعت به او‌ احتیاج دارم و حاضرم سی دلار بدهم. طرف موافقت کرد. آدم خوبی بود و از سمند هفت هزار دلاریش بسیار راضی بود توی دلم میگفتم با هفت هزار دلار ماشینی را که برای ملت ایران احتمالا پانزده ه هزار دلار تمام شده است داری سوار می شوی باید هم خوشحال باشی. شروع کرد شهر را بمن نشان دادن. شهر کابل شبیه یک شهر درجه دوم ایران است یعنی شیراز و‌ اصفهان نه و‌ شهرهای رو به رشد کوچکتر.

به یک لبنیاتی رفتیم که صبحانه بخرم و پنیر پنیر کاله بود و‌ فروشنده هم چند سال در مازندران در یک قنادی کار کرده بود. تا اینجا بد نبود. ماشین ایرانی و‌ پنیر ایرانی و‌ صحبت به فارسی و‌ فروشنده ایران دیده.

چیزهایی که در خیابانها توجهم را جلب کرد اینها بود. فکر می کردم که زنها بدون مرد نمیتوانند از خانه خارج بشوند. حقیقت نداشت و‌ بسیاری از زنها تنها در حال خرید یا رفتن به اداره بودند. فکر می کردم زنها اکثرا بورکا بسر داشته باشند ولی حقیقت نداشت. فکر می کردم دختر محصل در خیابان نبینم. خیابانها پر از دختر محصل بود. فکر می کردم که نیروهای پلیس و‌ امنیتی در خیابانها زیاد باشند و همینطور هم بود. در یک صحنه در گیری بک پلیس راهنمایی با یک راننده را دیدم که پلیس با لگد به در ماشین طرف کوبید که قر بشود.

ماشین لندکروزر به تعداد زیاد یافت میشد. بعضی با آرم سازمان ملل و‌ بعضی با شیشه های ضد گلوله.

علاوه بر سمند هفت هزار دلاری پراید تاکسی پنجهزار دلاری نیز موجود بود.