یک داستان غم انگیز،کمربندها را ببندید A Sad Story ، Fasten Your Seat Belts

در زمانی که در ایران کار می کردم و هر سه ماه دو هفته را برای دیدن فرزندان در امریکا بودم در یکی از بازگشت ها یکی از بستگان را در هواپیما دیدم. او هم مثل من مدیر عامل کارخانه ای بود. او هم هرسه ماه برای دیدار خانواده به واشنگتن میرفت . به او تعارف کردم که چون راننده دنبال من می آید میتوانیم وی را هم برسانیم. او‌هم قبول کرد.

آقای ورزشکار با ماشین پراید خودش دنبال من آمده بود. به او‌گفتم که آقای دکتر ( مهندسی صنایع از دانشگاه استنفورد) را هم می رسانیم. وی جلو ‌نشست و‌ من در عقب.

به آقای ورزشکار یاد داده بودم که همه سرنشینان را همیشه مجبور به استفاده از کمربند نماید. از سوی دیگر به او‌ گفته بودم که در امریکا این فرهنگ کمربند جا افتاده است. آقای دکتر که دهسالی هم از من بزرگتر بود جلو نشست ولی کمربندش را نبست.

آقای ورزشکار به وی تذکر داد ولی دکتر گفت که من هیچوقت کمربند نمی بندم. من هم دیدم چاره ای نیست و به آقای ورزشکار گفتم اشکالی ندارد برویم. پس از رساندن وی در حوالی میدان ونک عازم منزل من شدیم.

آقای ورزشکار پرسید آقای دکتر امریکا درس خوانده اند و من در جواب گفتم بله ولی خودم هم تعجب می کنم که کمربند نمی بندند.

سالها از این موضوع گذشت و گهگاهی ایشان را که یک ب ام و هفتصد و‌ چهل داشت و راننده اش آنرا رانندگی می کرد و‌ خود او هم جلو‌ می نشست می دیدم. چندی بعد شنیدم که وی یک اختلال عصبی پیدا کرده که هشت دکتر متخصص امریکایی هم نتوانسته اند ریشه این مرض را که علائمی شبیه مرض پارکینسون (لقوه) دارد پیدا کنند. ایشان از دختر بزرگشان که دکترای مدیریت پزشکی دارند می پرسند که چگونه هست که اینهمه دکتر متخصص در بیمارستانهای معروف امریکا مرض مرا نمیتوانند تشخیص بدهند؟ دخترشان می گویند بعضی از مرضهای مغزی را فقط بعد از مرگ و با کالبد شکافی می توانند ریشه یابی کنند چون علت می تواند در جایی از مغز نهفته باشد که با ام آر آی و اشعه ایکس معلوم ‌نمیشود. دکتر هم میگوید که پس من در وصیتنامه ام می نویسم که مرا کالبد شکافی کنند که حداقل شما ببینید که چگونه می توانید از وقوع آن جلوگیری کنید و مخارج آنرا هم می دهم ( پنجهزار دلار).

دکتر چند روز قبل از تولد هفتادسالگی اش در گذشت. بلافاصله در کمتر از دوازده ساعت باید مغز شکافی می شد تا مغز را در آورده و علت مریضی را جویا می شدند.

چند هفته بعد با خانم دکتر مرحوم تماس می گیرند. از ایشان می پرسند که آیا دکتر یک تصادف نسبتا قدیمی مثلا هفت یا هشت سال پیش داشته؟ خانم پاسخ می دهند که بله هفت هشت سال پیش در حالیکه راننده در تهران رانندگی می کرده ترمز شدیدی می کند که سر دکتر به شیشه جلو می خورد و بسیار هم درد می گیرد. دکتر جراح می پرسد که آیا شیشه هم می شکند یا خیر؟ خانم می گویند خیر.( اگر شیشه بشکند سر شما جی منفی کمتری را تحمل می کند تا اینکه شیشه نشکند. من در بچگی این اتفاق برایم افتاد و پدرم با فولکس ترمز کرد و سر من شیشه جلو را شکست. این مثل کاراته بازیست که آجر را با مشت می شکند. اگر آجر بشکند مشت درد نمیگیرد ولی اگر نشکند خیلی می تواند دردناک باشد). بهر حال دکتر به ایشان می گوید که در آن حادثه لخته خونی در مغز ایشان پدیدار میشود که شبیه ماشه اسلحه ای می شود که مرض پارکینسون را از خواب بیدار می کند . وقتی من داستان را از خانم آقای دکتر شنیدم برای ایشان تایید کردم که بله ایشان کمربند را دوست نداشت و‌ تجربه خودم را برای ایشان گفتم.

چقدر دردناک است که فردی چنین باهوش در ماشینی با چنان ایمنی باید فقط بر اثر یک اشتباه ساده چند سال زجر کشیده و بعد جان خود را از دست بدهد.

اولین فکرم بعد از شنیدن این داستان نوشتن مقاله برای آگاهی دوستان بود و دومی تلفن زدن به آقای ورزشکار.

دوستان گردن کلفتی نکنید و روی ماشین آلمانی بزرگتان هم حساب نکنید. اگر ماشینتان کوچک است که صد بدتر.

کمربند را در تمام صندلیها ببندید.

واقعا دکتر با دستور مغز شکافی خود خدمتی به بقیه کرد.

از این موضوع پند بگیریم.