سه مواجهه رانندگی با شاه Three Driving Encounters with the Shah

همانطور که می دانید شاه خیلی ماشین باز بود و من هر بار که اسکورت او از جایی رد می شد می ایستادم و مسحور ماشینهای وی و ماشینهای اسکورتش می شدم.

سه داستان زیر بین سالهای هزار و‌نهصد و هفتاد و‌هزار و نهصد و هفتاد و شش اتفاق افتاد. اجازه بدهید که داستانها را از جدید به قدیم تعریف کنم.

سال هزار و‌ نهصد و‌ هفتاد و شش با ب ام و زرد رنگ دو هزار و دو خودم با دوستم الهه از خیابان کامرانیه بطرف خیابان نیاوران می رفتیم. در آن زمان خیابان نیاوران باریک و فقط یک خط بطرف تجریش و یک خط بطرف نیاوران داشت و چراغ قرمزی هم سر کامرانیه نداشت. به خیابان نیاوران رسیدیم یک نگاه سریع به چپ و راست و چون تا چند متری در هر طرف خالی بود و من هم مثل خیلی از ایرانیها رانندگی خوب را در راه گرفتن و حق خوردن و اینجور کارهای احمقانه می دانستم بلافاصله به سمت چپ و بطرف تجریش پیچیدم. یک نگاه کوچک به آینه عفب مرا متوجه وجود یک اسکورت با حداقل چهار پنج بنز کرد. به الهه گفتم خراب کردم و جلوی یک آدم مهم پیچیده ام بلافاصله خود را بطرف سمت راست جاده کشیدم که اسکورت بتواند رد بشود. ماشین اول یک بنز چهارصد و‌ پنجاه اس ئی ال مال همان سالها بود برنگ پوست پیازی. شاه پشت فرمان بود و‌خواهرزاده اش شهرام پهلوی نیا بغل دستش بود. آنها اصلا بما نگاه نکردند ولی اسکورتهای پشت سر که بنزهای سیصد اس ئی ال بادمجونی رنگ بودند یک به یک با قیافه های خشمگین بما نگاه کرده و رد شدند. شاید فکر کرده بودند که ما قصد سوء قصد داشته ایم. اگر من جای شاه بودم دستور می دادم که از فردا آموزش رانندگی صحیح برای افراد اجراء بشود. نمیدانم چرا با وجود عشق به رانندگی هیچوقت سعی نکرد رانندگی احمقانه ما را اصلاح کند که باعث خنده غربیان نشویم؟

یکماه قبل از این ماجرا باز هم با همان شخص و‌ همان ماشین در همان خیابان کامرانیه جایی که در بچگی موقع برف با یک کیسه نایلون آنجا سرسره بازی می کردیم در کمرکش خیابان بودیم که دیدیم یک ماشین شیک برنگ تیره از سمت نیاوران بسمت چپ و بداخل خیابان کامرانیه پیچید. سه ماشین بنز سیصد اسکورت جا مانده و بطرف تجریش رفته ولی دنده عقب گرفته و بدنبال ماشین عجیب آمدند. به الهه گفتم این طرف باید کاره ای باشد که اسکورت دارد. چند لحظه بعد شاه را دیدیم که بتنهایی مشغول ماشین رانی بود. با نبودن سرچ انجین گوگل مدتی طول کشید که بفهمم آن ماشین “استوتز بلک هاوک” بوده که ماشینی دست ساز و نیمه امریکایی و ایتالیایی بود. مشابه اش برنگ نقره ای در موزه جاده مخصوص هست که گویا متعلق به برادرش شاهپور غلامرضا بوده.

ماجرای اول در بهار هزار و‌ نهصد و‌هفتاد اتفاق افتاد. من کلاس دوازدهم بودم و خانه سه طبقه ما در خیابان عشرت آباد نبش کوچه جزایری و روبروی بیمارستان ارتش بود. فرح پهلوی برای وضع حمل آخرین فرزندش لیلا به این بیمارستان ارتش آورده شده بود ( نام بیمارستان از آنموقع تا زمان انقلاب به بیمارستان لیلا پهلوی تغییر کرد) و در طی اقامتش شاه روزی یک یا دو بار برای دیدار وی می آمد. همیشه وی در فرودگاه هلیکوپتر در جنوب شرقی فرود می آمد و هر بار با ماشینی متفاوت از هلیپورت یک مسیر مستطیل ناقص را طی می کرد تا به درب ورود ساختمان بیمارستان می رسید. بعد از صرف نهار یا شام همین مسیر را معکوس طی می کرد تا به هلیکوپتر میرسید. ضلع کوچک مستطیل با خیابان عشرت آباد موازی میشد و فقط یک دیوار نرده ای با فاصله نرده های زیاد بین خیابان عشرت آباد و خیابان داخل بیمارستان بود. برای من که عاشق ماشین و هلیکوپتر بودم دیدن هر روزه ورود و خروج شاه جزو‌ واجبات بود.
حدود روز ده فروردین بود و‌ تعطیلات عید که من صدای آمدن هلیکوپتر سفید و‌ آبی جت رنجر را موقع ظهر شنیدم. بلافاصله خود را به پشت بام رساندم و مشغول نظاره شدم. روبروی خانه ما در کوچه جزایری دو خواهر بنامهای بهار و نگار که خواهران دوستم مجتبی بودند نیز مشغول نظاره بودند. شاه سوار بر رولز رویس سبزی که بعدا فهمیدم ضد گلوله هم نبود در حالیکه خودش بتنهایی رانندگی می کرد بطرف ساختمان بیمارستان رفت. هنگامیکه به موازات خیابان عشرت آباد می رسید ما میتوانستیم او را خوب از نزدیک ببینیم.

حالا ساعت یک بود و‌موقع مراجعت شاه. وی سوار رولز رویس شد و‌حرکت کرد. بهار همسایه روبرویی که تصمیم گرفته بود که پایین رفته و‌شاه را از پشت نرده ها تماشا کند بلافاصله از پنجره دور و بسمت پلکان رفت. لحظاتی بعد شاه پیچ نود درجه زده و موازی خیابان عشرت آباد بطرف جنوب شده بود در حالیکه خیابان عشرت آباد بطرف شمال یکطرفه بود. در همین حال دیدم که بهار که حالا به پایین ساختمان رسیده بود وارد کوچه جزایری شده و بسرعت بطرف خیابان عشرت آباد دوید. هنگام عبور از عرض خیابان عشرت آباد یک فورد آلمانی تاروس ( تورس) به وی زد و این درحالی بود که شاه هم روبروی خانه ما رسیده و صحنه را می دید. شدت ضربه بهار را بهوا پرتاب و روی کاپوت ماشین و بعد به روی زمین غلطاند. شاه هم ترمز کرده و شاهد ماجرا بود. بعد از چند ثانیه مکث شاه بخود آمده و بسرعت به طرف هلی پد رفت. دقیقه ای دیگر افسر نگهبان دوان دوان از طرف هلی پد بطرف نرده خیابان عشرت آباد می آمد. بیمارستان دری هم در سمت عشرت آباد داشت که غالبا قفل بود. سربازی کلید آورد و در را باز کرد که آمبولانس بتواند بطرف مصدوم برود. در این موقع هلیکوپتر شاه بلند شده و بطرف محل تصادف آمد. هلیکوپتر بحالت هاور در روبروی خانه ما در ارتفاع کم ایستاد تا بهار را در آمبولانس گذاشتند سپس هلیکوپتر اوج گرفت و بطرف کاخ نیاوران رفت.

با وجود شدت تصادف پای بهار فقط ضربدیدگی داشت ولی بابت همان دو هفته در همان بیمارستان بستری بود و تا دو ماه با چوبهای دستی راه می رفت.

جالبست که شاه در مراجعتش برای صرف شام می خواسته بدیدن بهار برود ولی بادمجون دور قاب چینان که نمیخواستند که ایشان حتی ذره ای ناراحت بشوند بعرض میرسانند که مصدوم حالش خوب بوده و چیزیش نشده و مرخص شده بوده.شاه هم با خوشحالی قبول می کند.

فکر می کنم اگر رضا شاه بود می داد تمام اتاقها را می گشتند و‌ بهار را پیدا می کردند و همان جا با چوب تعلیمی اش آن فرد دروغگو و‌ بادمجان دور قاب چین را ادب می کرد.