فرهنگ دزدی Stealing Culture

چرا مردم دزدی می کنند؟ آیا نمیدانند که آخر و عاقبت دزدی چیست؟ راستی آخر و‌عاقبت دزدی چیست؟

۱- رفتن به جهنم اگر به آن اعتقاد داشته باشید.
۲- کارما یا دریافت جریمه در همین دنیا توسط خود یا عزیزان با اتفاقات بدی که برایتان می افتد.
۳- زندان: اگر سیستم خوبی برای پیدا و محکوم کردن شما وجود داشته باشد.
۴- ترس از بی آبرویی و گذاشتن نام بد برای فرزندان.
۵- از دست دادن دوست و آشنا بعلت بی آبرویی

پس اگر شما دین و ایمان درست و حسابی نداشته باشید و مانند “خاوری” و غیرو فقط ادای دینداری را در بیاورید مشکل شماره یک را ندارید.

اگر به کارما هم اعتقاد نداشته باشید و به شعر

ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار
تا باز که او را بکشد آنکه ترا کشت

هم اعتقاد نداشته باشید دستتان برای دزدی بازتر است بخصوص که سیستم دادگستری کشور هم معیوب باشد.

می ماند شماره ۴ و‌۵.

اگر از دست دادن آبرو‌ و تیتر روزنامه شدن برایتان مهم نباشد و دوستان پول پرستتان هم برای چند دلار منفعت شما را تنها نگذارند شما دیگر مشکلی ندارید.

من شخصأ می توانم بگویم که در سی سال اول تمام پنج‌ عامل مهمترین عامل درستی من شد ولی بعد از آن فقط شماره ۴ مرا از دزدی باز داشته.

من شدیدأ به ادامه زندگی تا هزارسالگی اعتقاد دارم و شدیدأ به حرف سعدی که :
مرده آنست که نامش به نکویی نبرندمعتقدم.

تنها راه ادامه زندگی تا هزار سالگی را درستی و نام نیک می دانم.

از نظر من “خاوری” ها و “زنجانی” ها و غیرو همین الان مرده اند.

پدر بزرگم که مرد شریفی بود الان صد و چهل سال است که زنده است و نامش به نکویی برده می شود و‌ نوادگانش به او افتخار می کنند.

فکر نمیکنم نوادگان محمد علیشاه و فتح علیشاه یا نایب حسین کاشی مثل ما مفتخر باشند.

گاه به دوستانی که از خاندان قاجار هستند و می خواهند کمی از خود تعریف کنند می گویم که حالا جلوی من گفتی اشکالی ندارد ولی جای دیگر نگو‌ و آبروی خودت را نبر.

چرا در ایران آانقدر دزدی زیاد است؟

می توانم قاطعانه بشما بگویم که ما بی دین ترین مردم کره زمین هستیم چون اسلام را به ضرب شمشیر قبول کردیم هیچگاه قلبأ به آن معتقد نشدیم و از همان اول تقیه کردیم که کشته نشویم.

فرزندانمان هم یاد گرفتند که همین کار را بکنند. در نتیجه نمایشات دینی زیاد داریم از نماز جمعه که با لیست حاضر و غایب می رویم تا سینه زنی و گاه حتی از عربها هم از این نظر جلوتریم.

اگر همین سینه زنی و‌قمه زنی را قرار باشد در خلوت خانه انجام بدهیم مطمئنا جذابیتی برایمان ندارد چون جنبه نمایشی خود را از دست می دهد ولی مردم معتقد واقعی بسیار کم داریم.

کسانی که یواشکی به فقرا کمک کنند نه اینکه سالی یکبار به همسایگان ثروتمند خورش قیمه بدهند.

کسانیکه یواشکی به مکه بروند نه با بوق و کرنا و بنر آگهی ورود.

ما هنوز داریم تقیه می کنیم و سر عربها را کلاه می گذاریم. جای مهر در پیشانی هم از اون چیزهای خنده دار هست که من ندیدم خود عربها هم داشته باشند.

ما کی دزد شدیم؟

شروع آنرا نمیدانم ولی میدانم که قبل از انقلاب هم دزد داشتیم ولی شیوع آن بعد از انقلاب بود که شایسته سالاری جای خود را به ته ریش و فامیل سالاری داد و نبودن سیستمهای کنترلی.

چندین سال پیش آقایی را که سالی یکبار در خانه یکی از دوستان می دیدم اینبار با بنز اس کلاس بجای ای کلاس دیدم. گفتم مبارک است. گفت دیدیم همه از بانک وام می گیرند و ‌پس نمیدهند گفتیم ما چی مان از بقیه کمتر است. منهم یک وام یک میلیاردی گرفتم که پس ندهم!

چندی پیش پسر عمویم نامه ای از عمه مرحوممان را برایم فرستاد که آنرا در ایمیل فامیلی پخش کنم. نامه در هشت صفحه است و بعد از شروع ابتلای ایشان به آلزایمر نوشته شده بنابر این خیلی نمیتوان از متن آن مطمئن بود.

در قسمتی نوشته که در یک دیدار زمستانی که نمایندگان مجلس با رضا شاه داشتند روز قبل آن برف بسیار سنگینی آمده بود. رضا شاه وارد می شود همه در صف ایستاده بودند با همه وکلا دست می دهد به پدرم که می رسد پدرم دست رضا شاه را ول می کند (خیلی شجاع بود) رضا شاه می گوید کاشانی چه می خواهی؟ پدرم می گوید قربان مادر سربازان می آیند پهلوی من شکایت می کنند که بچه های ما ناهار حسابی ندارند (پدرم درآمد چیز نوشتم …) آب و برنج است و همینطور شب.

رضا شاه به همه دستور می دهد بروید در باغ که پر از برف روی زمین بود همه در صف می ایستند. رضا شاه یک گوله بزرگ برف از روی زمین برمی دارد به نفر اول در صف می دهد می گوید دست به دست بدهید. دست به دست می دهند تا به نفر آخر ، رضا شاه از او می پرسد چی در دست داری می گوید قربان فقط آب در دست من است. رضا شاه رو به وکلا می کند می گوید ببینید نفر اول برف زیاد داشت نفر آخر آب. من روزی ۳۰ تومان برای هر سربازی گذاشتم چه کار بکنم دزدی می کنند به ناهار و شام سربازان که می افتد فقط آب است.

پس دزدی در ایران چیز جدیدی نیست و حتی جذبه و ترس از رضاشاه هم جلوی آنرا نمی گرفته.

بنظر من یک مشخصه دیگر دزدان بیوطن بودن است و وطنشان آنجاست که پولشان هست و برای پیشرفت مملکت هم پشیزی ارزش قائل نیستند چون می دانند که بالاخره باید از آنجا بروند چون بالاخره گند کار در می آید.

چاره چیست؟

اول یک قوه قضاییه که رئیسش خودش دزد نباشد.

دوم یاد بگیریم که دزدان را از دور و‌بر خود طرد کنیم. نه با آنها دوستی کنیم نه به آنها کار بدهیم نه برایشان کار کنیم بطوری که از تنهایی دق کنند. هر جا هم که می توانیم نامشان را خراب کنیم این می تواند یک عامل بازدارنده مهم باشد اگر طرف فکر کند که نمیتواند از پولش لذت لازم را ببرد و هیچکس تحویلش نخواهد گرفت.

شاید داشتن یک کلاس دبستانی فقط راجع به این موضوع بتواند از اول فرهنگ درستی را ایجاد کند.

مثلا وقتی که در چنین کلاسی گفته بشود که ثروتمندترین خانواده ایران قبل از انقلاب درست ترین هم بود این درس خوبی می تواند باشد که با درستی می توان موفق تر بود تا با دزدی.

متاسفانه الان چنین چیزی را نمی شود گفت و مسابقه دزدی است و اینکه کی می تواند دزدتر باشد و پسرش ماشینهای درجه اول بیشتر و ساعتهای رولکس بیشتری داشته باشد و جامعه نیز با کمال افتخار با این دزد ها رفت و آمد می کند.

جان کلام اینکه دزدی بلای بدی است که ایران زمین دچار آن شده و مثل طاعون و‌ وبا خطرناک است.

با همه این حرفها هنوز روزنه امیدی هست.

شرکت ما در یکسال ، سی میلیون دلار به شرکت نفت کامیون فروخت. هر لحظه فکر می کردم که مدیر عامل شرکت پخش بنام مهندس فرید عامری پیغامی بدهد که مثلا فلان قدر بحساب من بریز یا بیا مرا خصوصی ببین. حتی هیئت مدیره شرکت از من مرتب می پرسیدند که شرکت نفت چیزی نخواسته؟ جواب منفی بود.

در مملکت ایران سی میلیون دلار جابجا شد و یک ریال حق و‌حساب کسی نخواست. زنده باد مهندس فرید عامری که دیگر در شرکت نفت هم نیست. اینها را باید در کلاس درس داد.