معلم انگلیسی English Teacher

همه ما خاطرات زیادی از دبستان و دبیرستان داریم. من چهار خاطره را که بنوعی بهم مربوط هستند بازگو می کنم که شاید برایتان جالب باشند.

من فکر می کردم معلم انگلیسی کسی است که دیکشنری انگلیسی را باید از حفظ باشد و گاه با سئوالهای بیمورد که خودم جواب آنها را می دانستم آنها را خجالت می دادم. البته رفتار آنها در پاسخگویی نیز جالب بود. خلاصه نه من شاگرد خوبی بودم و نه آنها معلم خوبی.

مورد اول:

در تلویزیون کانال ارتش امریکا در تهران سریالی بنام کامبت (Combat) بمعنی نبرد نمایش می دادند. منهم معنای آنرا می دانستم. یکروز در دبستان معلم انگلیسی بخت برگشته را در میان دو دوست معلمش گیر آوردم و گفتم خانم کامبت به فارسی چه می شود ( سئوالی احمقانه و‌بیمورد). ایشان که معنی آنرا نمیدانست برای کم نیاوردن جلوی بقیه خانم معلمها گفت در انگلیسی کامبت نداریم ولی در فرانسه کومبا داریم که میشود …….(جوابی احمقانه). اگر می گفت نمیدانم من یاد می گرفتم که وقتی نمیدانم بگویم نمیدانم ولی نگفت و بد آموزی کرد.

مورد دوم:

معلم فقهی در دبیرستان خوارزمی داشتیم که وقتی شاگردی درس بلد نبود بلافاصله شغل پدرش را می پرسید و شاگردی داشتیم که درس بلد نبود و جواب داد پیراهن فروشی. معلم هم یک متلکی گفت. من خودم را آماده کرده بودم که اگر از من پرسید بگویم عرق فروشی. آنموقع ها کارمند دولت بودن بهتر از مغازه دار بودن بود اگرچه مغازه دارها بیشتر پول در می آوردند.

یک معلم انگلیسی بنام آقای حمزه داشتیم که مرتب آماج حملات کلمات ناشناس انگلیسی من قرار می گرفت ولی اکثر جوابها را می دانست بالاخره در امتحان ثلث سوم کلاس هشتم تصمیم گرفت که انتقام بگیرد. هنگامیکه گفت هر که می خواهد زودتر امتحان بدهد دست بلند کند دست من اول همه در هوا بود ولی او‌ وانمود میکرد مرا ندیده و اسم ده نفر دیگر را نوشت ولی مرا مثلا ندید. گفتم آقا یک پاکت سیگار بدهم از من امتحان می کنید؟ برگشت گفت بابات چکاره است؟ دیدم جوابی که حاضر کرده ام بدرد وی نمیخورد گفتم کار می کند. پرسید چکار می کند؟ گفتم کار می کند؟ گفت چه کاری می کند؟ گفتم بیکار نیست و بالاخره اموراتمان می گذرد. گفت فهمیدم. بابات قاچاقچی هست. گفتم بله چند تا می خواهین! گفت برو بیرون از کلاس از تو امتحان نمی کنم. رفتم بیرون توی حیاط و موضوع را با ناظم مطرح کردم. با وساطت وی از من امتحان شد و آقای حمزه هر چه سئوال مشکل بود پرسید و من همه را جواب دادم. بمن هفده داد ولی گفت سال دیگر اگر برگردی بهت صفر می دهم. منهم رفتم مدرسه هدف چهار که برادر بزرگم می رفت. سال بعد یک شاگردی را بنام فراتی که بی شباهت بمن نبود صدا می کند و پس از چند پرسش و‌ پاسخ به وی صفر می دهد. فراتی می پرسد آقا چرا صفر؟ می گوید مگر نگفتم از این مدرسه برو؟ فرانی می گوید آقا اون کاشانی بود و رفت.

مشکلات من در مدرسه هدف تمام نشد. آقای طهوری معلم انگلیسی روز اول گفت اسامی را یک به یک صدا می کنم بلند بشوید که با چهره تان آشنا بشوم. بمن که رسید گفت کاشانی؟ گفتم بله. گفت تو برادرت کلاس دوازده هست؟ گفتم بله. گفت اون فرانسه میداند و‌ انگلیسی اش هم خوبست تو ‌چطور؟ گفتم آقا من فرانسه بلد نیستم ولی انگلیسی ام خوب است. گفت بیا پای تخته! حالا هنوز درس نداده می خواست درس بپرسد! گفت کتاب دایرکت را باز کن‌ و‌ فصل هفتم (اول هم نه) را بخوان. خواندم.گفت معنی کن، کردم. گفت لغت میگویم روی تخته بنویس وقتی همه لغتها را هم درست نوشتم دیگر زمان آن رسیده بود که هر جور شده غلطی بگیرد. گفت بنویس (تری) من مانده بودم که عدد سه را می گوید یا درخت را؟ می دانستم هر کدام را بنویسم او می گوید منظور من اون یکی بود. دل به دریا زده و عدد سه را نوشتم. گفت غلط است بنشین نمره ات هفت!! تمام کلاس بریده بودند که اگر این با این انگلیسی اش هفت گرفت تکلیف ما چیست؟ بعد از کلاس رفتم پهلوی آقای طهوری گفتم آقا شما که هنوز هیچی درس ندادید؟ گفت می خواستم از کلاس نسق بگیرم. گفتم پس نمره را پاک می کنید؟ گفت نه ولی چند تا بیست که گرفتی با این جمع میشود و متوسط می گیرم و نمره ات بهتر ‌می شود!

نتیجه اخلاقی اینکه از آزار و اذیت معلمان شریف خودداری کنید. اینها هم برای یک لقمه نان آمده اند بما چیزی یاد بدهند. حق نیست که با سئوالهای عجیب و غریب روز آنها را خراب کنیم. ما که واقعا مریض بودیم و تمام روز هدفمان خندیدن به معلمها بود.

آقای حمزه و خانمی که اسمشان یادم نیست با لباس تمام رسمی از شما و بقیه معذرت می خواهم. واقعا حق نبود که با شما اینگونه رفتار بشود.

حالا برای حسن ختام یک خاطره دیگر هم می نویسم که به قدرت شعر گفتن من هم پی ببرید.

کلاس هشتم همان دبیرستان خوارزمی بودم. معلم دستور امتحانی کتبی گرفته بود که جواب آنرا نمیاورد. بک روز قبل از کلاس من رفتم پای تخته و شعری را فی البداهه باین مضمون گفتم:

برفتم بر در لبو فروشه
بدیدم ورق دستور پهلوشه
بگفتم از کجا آورده ای این
بگفتا آن جناب استاد داد این

وقتی معلم آمد قیافه اش از خشم برافروخته بود و‌ مرتب تهدید می کرد که دست خط را شناخته و یا طرف خودش اعتراف کند یا کن فیکون می شود. بروی مبارک نیاوردم تا خطر از بین رفت. از ایشان هم معذرت می خواهم.

در امتحان ورودی انگلیسی دانشگاه پهلوی شیراز در میان هفتصد و‌ پنجاه سال صفری من نفر یازدهم شدم.

نمیدانم هنوز هم به سال اولیها سال صفری می گویند یا نه؟ اسم دیگرمان هم ربع پهلوی بود.