یکصدمین سال سیاستنداری One Hundredth Anniversary of Having Naive Politicians

در سال یکهزار و‌ نهصد و هفتاد یک میلادی دو هزار و‌ پانصدمین سالگرد شاهنشاهی و‌ شروع حکومت شاه شاهان کورش بزرگ را جشن گرفتیم و شاید وقت آن باشد که در سال دو هزار و بیست و‌ یک که صد سالی از شروع حکومت رضاخان بعنوان نخست وزیر که بعد منجر به پادشاهی شد می گذرد جشن یکصد سال سیاستنداریمان را بگیریم.

در این یکصد سال ما ثابت کردیم که از خاندان حسین هستیم و نه اهل مصالحه هستیم و نه اهل سیاست و فقط اهل مقابله رو در رو هستیم چه منفعتی داشته باشد و چه نداشته باشد.

کاش یکی از این زبل هایی مثل وینستون چرچیل را هم ما داشتیم که بیشتر از هیتلر از مردم جهان سوم را کشته ولی چنان نام خوبی از خود بجای گذاشته که نمیشود به اروپایی و‌ امریکاییها گفت بالای چشم ایشان ابروست و نمی شود قانعشان کرد که ایشان بیشتر از هیتلر کشته و‌ خسارت زده ولی فقط در جهان سوم که البته در محاسبه جهان اولی ها جهان سومی ها جزیی از یک آدم حساب می شوند . یعنی اگر هم بگویید کسی باورش نمیشود. باین می گویند سیاستمدار. یعنی با پنبه سر شما را می برد نه با شمشیر زنگ زده و چاقوی کند که هم نتیجه ندهد هم آدم را بی آبرو‌ کند.

مروری کنیم بر عملکرد سیاستندارهایمان:

شاهان‌ قاجار کشور را به تاراج برده اند. ایران دارد چند تکه می شود. انگلیسیها تشخیص می دهند که یک ایران یکپارچه در آن برهه از زمان برایشان بهتر از ایرانی چند تکه است که ممکنست قسمتهایی از آن بدست روسها بیفتد.

رضاخانی وجود دارد که آدم با وجودی است. کمک میکنند که وی به سلطنت برسد. او هم الحق مملکت را یکپارچه می کند فقط اشکال اینستکه شاید متوجه نشده که ارباب کیست و‌ چه کسی او را به قدرت رسانیده و شاید فکر می کند که اگر هیتلر ارباب وی انگلیس را شکست بدهد او دیگر زیر یوغ انگلیس نخواهد بود بنابراین از هیتلر طرفداری می کند و حتی در اتاق جنگ مخفی اش هر روز پیشرفتهای آلمان را با سنجاق روی نقشه نشان می دهد. فکرش برای ایران درست است زیرا هیتلر را اروپاییها باید دوست نداشته باشند. هیتلر ما ایرانیها خود وینستون چرچیل این مار خوش خط و خال انگلیسی است که در زمان جنگ اول باعث قحطی در ایران و هند و کشته شدن میلیونها نفر شد.

پس قضاوت رضا شاه و زیر یوغ چرچیل نرفتن درست بود ولی از آنجا که ما ایرانیها سیاستندار هستیم و نمیتوانیم خوب رل بازی کنیم انگلیس زود متوجه مقصود رضا شاه شده و هنگامیکه نیروهای انگلیس و روس همزمان به قزوین رسیدند از وی خواستند که ترک سلطنت کند و در عوض پسرش را بجای خود بگذارد و یا ریسک اینرا بکند که آنها به تهران آمده و تهران را هم فتح و او را اخراج کنند(و احتمالا پسرش را انتخاب نکنند).

منهم جای او بودم استعفا می کردم، منهم بودم از آلمان که ضرری به ایران نرسانده بود در مقابل چرچیل جانی و انگلیس حمایت می کردم ولی شاید می توانستم طوری مخفیانه این کار را بکنم که آخرش اینطور نشود و ایران از نعمت خدماتش محروم نشود.

جناب رضا شاه حالا نمیشد در اتاق جنگ تان پیشرفتهای آلمان را نشان نمیدادید و فقط توی دلتان خوشحال بودید؟مطمئنم که کلید آن اتاق را جاسوسهای انگلیس هم داشته اند.

حالا پسرش محمد رضا شاه شده ولی از جوانی بیست و یکساله چه انتظاری می رود؟

وی بازی را خوب بازی کرده ولی بد شانسی اش اینستکه یک ایرانی دیگر بنام محمد مصدق وجود دارد که می خواهد نخست وزیر قانونی باشد و شاه فقط شاهی کند.

در سال هزار و نهصد و پنجاه و سه بر اثر اختلاف این دو ، شاه از ایران خارج ولی همزمان سازمان سیا با کمک آیت الله کاشانی مصدق را از کار برکنار و شاه را برمی گردانند. حالا شاه یک رییس جدید بنام امریکا پیدا کرده که سابقه جرم و‌ جنایتی در ایران مانند انگلیس و ‌روس ندارد و مردم هم با آن دشمنی خاصی ندارند و به آدمهای آزادیخواه شهرت دارند.

شاه کاملا آنها را قبول کرده و با آنها کار می کند و در سال هزار و نهصد و پنجاه و‌ چهار با آنها قرارداد بیست و پنج ساله نفت می بندد. قراردادی که شاه در مصاحبه ای در هزار و‌ نهصد و هفتاد و سه گفت قصد تمدیدش را در هزار و نهصد و هفتاد و نه یعنی سالی که رفت را ندارد!

مصدق بنظر من آدم خوبی بود ولی او هم سیاستندار بود.

تحریم نفتی انگلیس در آنزمان ایران را در همین موقعیت امروزی قرار داده بود و بهمین علت مردم گرسنه دل و دماغ حمایت از وی و تحمل اوضاع اقتصادی بدتر را نداشتند

البته آیت الله کاشانی با یک اشاره می توانست مردم را به طرفداری از مصدق به خیابان بکشاند ولی او هم چون مصدق به او ‌محل نگذاشته و شغلی را به بستگان وی نداده بود و با دریافت ده هزار دلار از سیا اینکار را نکرد و همین باعث شد که طرفداران شاه در خیابانها اکثریت پیدا کنند.

شاه تا سال هزار و نهصد و هفتاد و یک میلادی مشخصا دستور بگیر از امریکا بود ولی کم کم فکر کرد که قدرتی پیدا کرده و‌ جشن دو هزار و‌ پانصد ساله در واقع بنظر من شروع اعلام استقلال وی بود . فکر کرد که از آن پس او ‌می تواند مستقل باشد یعنی شاه شاهان و این همان اشتباهی هست که پدرش کرد. کم کم ایران عقاب اوپک و رهبر افزایش قیمت نفت شد تا جاییکه در نامه هایی که بین نیکسون و هنری کیسینجر دوستان ظاهرا صمیمیی اش رد و ‌بدل شده آنها دیگر به دوستی شاه اطمینان نداشتند و اگر در فکر عوض کردنش نبودند حداقل اصراری بر ابقایش هم دیگر نداشتند.

مصاحبه های شاه که خود را در مقابله با چشم آبی ها میدید باز از همان داستانهای سیاستنداری بود که کمکی به ابقایش نمی کرد. یا اینکه می خواست شرکت ملی ، نفت و بنزین را راسا در پمپ بنزینهای امریکا عرضه کند و اینرا علنا در مصاحبه ها میگفت که منافع شرکتهای نفتی امریکا را به خطر می انداخت. شرکتهای نفتی امریکا کم قدرتمند نیستند.

چه اتفاقی در پشت پرده انقلاب در ایران اتفاق افتاد نمیدانم ولی اینرا می دانم که بر اساس همه شواهد امریکا دیگر اصراری بر نگه داشتن شاه نداشت.

حالا انقلاب اتفاق افتاده و امریکا امیدوار است که بتواند با رهبران جدید ایران از طریق مامورانش ارتباط پیدا کند که یکبار دیگر سیاستنداری ما بکمک آن آمده و سفارت امریکا را به گروگان می گیریم که نتیجه اش انواع تضییغات و تحریمات و صد ها میلیارد ضرر است و هیچ منفعت.

البته ما در اینکار پر سابقه هستیم و دفعه قبل گریبایدوف شاعر و‌ نویسنده و سفیر روسیه را زمان قاجارها بخاطر قراردادهای ننگین که خودمان هم مقصر بودیم را از خانه یا سفارت در باغ ایلچی بیرون کشیده و کشتیم و بجایش یک الماس معروف و بزرگ را بعنوان غرامت دادیم ( الماس شاه).

حالا امریکا در فکر تغییر رژیم در ایرانست. اگر فکر می کنیم که حکومت را گرفته و با رای مردم آنرا در اختیار منتخب مردم ایران می گذارند سخت در اشتباهیم. تا وقتیکه ملکه رجوی حقوق بگیر عربستان و اسراییل و جان بولتون و‌ پامپیو حقوق بگیران مجاهدین وجود دارند مطمئن باشید که اگر هم امریکا موفق بشود ، حکومت را دست مجاهدین می دهند نه کس دیگری. اونوقت است که بگوییم چرا اینطوری شد؟ اگر تاریخ را نخوانیم مجبور به تکرار آن خواهیم شد.

در سال هزار و نهصد و هفتاد و شش کتابی بنام سقوط هفتاد و ‌نه منتشر شد که داستانی تخیلی راجع به سقوط حکومت ایران در سال هفتاد و نه میلادی بود. آیا این تصادفی بود که حکومت شاه در سال هفتاد و نه سقوط کرد؟

نتیجه اخلاقی کل این ماجرا اینستکه ما ایرانیها نه نوکرهای خوبی هستیم و نه کارمندهای خوب و نه سیاستمدارهای خوب. در اولین فرصت می خواهیم رییس را برکنار و‌ خود رییس بشویم و این در شرکتها هم وجود دارد و سیاست هم که نداریم!

در واقع بر طبق آماری که از پادشاهان ایران گرفتم پنجاه در صد توسط جانشینانشان کشته شده اند. نتیجه اش اینستکه مرتب داریم در جا می زنیم. بعنی نه مردم سیاستمدارند و نه رهبران.

باید کمی از دشمنمان دولت اسراییل یاد بگیریم که در ظاهر مخلص و‌ نوکر امریکا و در پشت پرده امریکا را سر انگشت می چرخاند و‌ دشمنان خود را بخرج امریکا قلع و قمع می کند و بیشترین خسارات را به پرستیژ بین المللی امریکا می زند. بمب اتمهایی دارد که میتواند ما را در یکروز نابود کند ولی حرفش را هم نمیزند آنوقت ما ادعا می کنیم که موشکهای دور بردمان به اسراییل می رسد. گیرم که ده تایش هم رسید وقتی بک بمب اتم آنها به تهران رسید کی جلوتر است؟

بنظرم میرسد که ما ایرانیها اگر هم – IQ- بالایی داشته باشیم ولی -EQ- پایینی داریم و موقعیت خود را نسبت به محیط اطراف تشخیص نمی دهیم.

آن از جنگ ایران و عراق که پیشنهاد همسایگان را برای توقف جنگ در حالت برد و دریافت دهها میلیارد دلار خسارت را نپذیرفتیم و در آخر با حالت نزدیک به باخت و بدون دریافت خسارت جام زهر را نوشیدیم. و آن از کورش مان که گول پادشاه زن زیرک ماسگیت ها را خورد و بجای جنگ در خاک ایران و دشمن پشت به رودخانه فکر کرد که بهتر است ایرانیها در خاک آنها باشند و پشت به رودخانه. نتیجه محاصره و‌ شکست ایران و بریده شدن سر کورش و به سر نیزه زدن آن بود. بیخود در پاسارگاد دنبال جسد کورش نگردید. فکر نکنم هرگز در آنجا دفن شد اگر هم شد بی سر بود.

وقت آن شده که سیاستمداری زیرک مانند چرچیل بر ما حکومت کند که بتواند دولت های دیگر را سر انگشت بچرخاند.

از رجز خواندن بیدلیل به هیچ جا نخواهیم رسید. سیاست مانند دعواهای خیابانی نیست که بد و بیراه گفتن مفت و بی جزا باشد.