گوام Guam

گوام جزیره ای است در غرب اقیانوس آرام که جزیی از منطقه مایکرونزیا محسوب میشود و جزو‌ مناطق امریکا است.

دو‌پایگاه مهم دریایی و‌هوایی در این ایالت در دو سوی جزیره قرار دارند.

زبان رایج انگلیسی است و می توان با صد هزار دلار یک آپارتمان و با سیصد هزار دلار یک خانه سی اتاقه و با پانصد هزار دلار یک خانه لوکس خرید.

کل مساحت آن ۵۵۰ کیلومتر است و اگرچه نام پایتخت آن آگانا هست ولی مانند یکی از مناطق شهرداری در ایران می باشد و مشکل است بگویید که در پایتخت هستید یا نیستید. اکثر مردم مذهب مسیحی کاتولیک دارند.

جمعیت آن ۱۷۵۰۰۰ نفر می باشد و زبانهای فیلیپینی و ژاپنی و‌ اسپانیایی هم رایج است.

جمعیت این منطقه
کامورو ۳۷ در صد
فیلیپینی. ۲۶ درصد
سفید‌‌‌. ۷ درصد
توکیز. ۷ درصد
کره ای ۲.۲ درصد
چینی ۱.۶ درصد

خلاصه از همه نژادی در این منطقه هست.

حداقل حقوق در این جزیره ۸.۲۵ دلار در ساعت است که گمان میکنم قانون‌ امریکا را دنبال می کند اگر چه در امریکا مثلا شمال کالیفرنیا این عدد غیر رسمی به ۱۵ رسیده. قاعدتا ۸.۲۵ در اینجا باید از ۱۵ کالیفرنیا بهتر باشد.

تمام جزیره را میتوان در کمتر از دوساعت دور زد.

راهنمای تور من یک مدیر شرکت بود که در جزیره مارشال با وی آشنا شدم که برای کار آمده بود و بمن تور کامل آنجا را داد. وی در گوام زندگی می کرد. بهش گفتم که صد دلار می دهم که مرا از فرودگاه برداشته و یک تور ۴-۵ ساعته بمن داده و‌ مرا مجددا به فرودگاه برساند. من ۴.۳۰ صبح می رسیدم و‌ ۷.۳۰ بسمت پلائو‌ می رفتم.

وی قبول کرد و فقط گفت چند ساعتی را باید به کلیسا برود. گفت اگر می خواهی با من بیا گفتم ترجیح می دهم در ماشین بخوابم.

همین کار را کردیم و‌من یک تور کامل گرفتم و او صد دلار. در جزیره مارشال بیش از بیست دلار را قبول نکرده بود.

من هر کجا که میروم‌ بخصوص اینروزها، از خودم‌می پرسم که آیا حاضر بودم یا می توانستم که در آن کشور بازنشسته بشوم؟

در گوام می توانستم بازنشسته بشوم ولی حقیقتش وقتی شما در شهر ۱۵ میلیونی تهران زندگی کرده باشید اینجور جاها بنظرتان کوچک و‌خفه می آیند.

یادم می آید که وقتی بچه بودم یک فیلمی دیدم که مثلا جنگ اتمی شده بود و‌ فقط یک نفر در نیویورک زنده مانده بود و خطر تششع هم نبود ولی اون یک نفر اول خوشحال بود که همه ماشینهای شهر مال او‌ هستند و همه خانه ها و‌خلاصه همه چیز بعد دید این آن چیزی نیست که میخواسته.

همه ساکنان تهران می توانند یکماه برای تمدد اعصاب به چنین محلهایی بیایند ولی بعد از یک ماه دلشان برای ترافیک و گازهای سمی و آدمها تنگ می شود.

خلاصه برای زندگی پر فعالیت من چنین جاهایی مثل کلاس آمادگی برای مردن است.