سفری به گیزدیچ A Trip to Gizdich

خیلی وقت بود که چون روزهای یکشنبه را با دوستان به دوچرخه سواری در کوه و ‌تپه می گذراندیم به سفرهای کوتاه ماهی یکبار نمایندگی موتور ب ام و نمی رفتم.

رهبر گروهمان که جوانی ۶۷ ساله است و بسیار ورزشکار ، در زمستان گذشته یک حادثه در اسکی داشت که شانه اش مجروح شد و‌کار به عمل کشید. او فعلا فقط به پیاده روی می رود و به همین خاطر دو‌چرخه سواری کمی تق و‌ لق شده و من تصمیم گرفتم که به برنامه فروشگاه ب ام و که نماینده موتورهای ترایمف هم هست بپیوندم. در ضمن می خواستم بیستمین سال موتورهای ب ام و خود را که اکنون پنجمین را دارم جشن گرفته باشم و البته آخرین موتور سواری قبل از سن ۶۵. البته سه سال دیگر اگر باشم ‌و ‌بتوانم موتور سواری کنم پنجاهمین سال موتورسواری خود را جشن می گیرم.

امروز موتورم را بیشتر از قبل دوست دارم زیرا با صرف ۲۵۰ دلار صندلی و تکیه آنرا جدید و‌نرم کردم که برای آدم لاغری مثل من مهم است. گلگیر آنرا به کمک استیگ با ۷۵ دلار صافکاری و رنگ کردم که قیافه آن خیلی بهتر شد.

موتور R1200C ب ام و من از سال ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۵ به تعداد بیش از چهار هزار تولید شده و موتور من مال سال اول است و ۴۸۰۰۰ مایل دارد.

برای موتورهای هوا-خنک ب ام و عدد ۵۰۰۰۰ مایل یعنی پایان آب بندی و تازه شروع کار!

به این موتورها Air Head هم میگویند چون با هوا خنک می شوند ولی معنی دوم آن کله پوک است.

ب ام و که با این موتور ۳۳۰ کیلوگرمی وارد کار موتورهای کروزر شده بود به قول خودشان چون دیدند بازار کروزر دارد به حجم های بالا می رود و آنها موتوری بالاتر از ۱۲۰۰ سی سی نداشتند کوتاه آمدند ولی علت می تواند چیزهای دیگر هم باشد.

برای من این موتوری ارزان دارای ABS و ارتفاع کم می باشد چون این روزها قد و زور حمل موتورهای بلند GS را ندارم و قیمت دست دوم هم بسیار مناسب است. فکر می کنم الان قیمت موتور من در حدود سه هزار دلار است که از پراید نو‌ کمی ارزان تر است. بیشتر بیست موتوری که امروز شرکت داشتند موتورهای ده تا بیست و پنج هزار دلاری بودند.

ساعت ۸.۳۰ در جلوی فروشگاه ب ام و بودم و ثبت نام کردم. قهوه و شیرینی آماده بود و پس از سخنرانی آرلینگتون رییس فروش مغازه در مورد مسیر و گرفتن کپی نقشه در صورت گم شدن عازم شدیم.

من خود را در جای پنجم قرار دادم چون وقتی نفر بیستم باشید مرتب باید سرعتهای زیاد بروید که عقب نمانید و گاه یک ماشین در وسط می افتد که گروه را به دو قسمت تبدیل می کند.
رهبر گروه و عقب دار با بیسیم با هم صحبت می کنند و‌ سرعت را هماهنگ می کنند.
در میان موتورها دو موتور ترایمف و بقیه ب ام و بودند. بیست سال پیش که در این برنامه ها شرکت می کردم شاید من تنها خارجی بودم ولی این دفعه چند چینی و هندی هم بودند.

گیزدیچ که بنظر بیشتر ترکی می آید تا امریکایی یک مزرعه هست که رستورانی دارد که در آن فقط Pie که نوعی شیرینی امریکایی یا انگلیسی است می فروشد ولی بیست مدل مختلف از پای سیب تا توت فرنگی و غیره.

ساعت ۹ به راه افتادیم و به سرعت ستون دو در یک لین خیابان و‌ بعد اتوبان تشکیل دادیم. آنهم ستون دویی که هیچ دونفری بغل هم نیستند و اگر خطی از جلو‌به عقب بکشید شبیه زیگ زاگ خواهد بود.

هیجکس جلو ‌نمی زند و اگر پنجم راه افتادید پنجم هم می رسید.

در ایران هم یکبار در حدود سال ۱۹۷۴ میلادی با سی موتور که اکثریت ۷۵۰ هندا بودند از شیراز به تخت جمشید با ستون یک رفتیم. البته از آنجایی که ایرانی هستیم در بازگشت طاقت نیاوردیم و شیر تو‌شیر شد و‌ من که نفر سی ام راه افتاده بودم یک دقیقه زودتر از نفر دوم به دانشکده کشاورزی رسیدم.

برای موتورسواری امروز دو نگرانی داشتم: چقدر بپوشم که سرد یا گرم نباشم چون موتورم تکیه خوبی دارد دیگر کوله پشتی نمی توانم ببرم مگر یک چیزی برای بارگیری بخرم که بتوانم در صورت لزوم لباسها را کم و زیاد کنم که البته وقتی با گروه هستید این کار مشکلی است که بخواهید بایستید و لباس اضافه و‌کم کنید. به هر حال چون سرمایی هستم زیاد پوشیدم و جواب داد چون در میان جنگل ها خیلی سرد شد.

نگرانی دوم موتورسواری خودم بود که بعلت نداشتن تجربه مداوم پس رفته بود و روی این موتور هم شاید بیش از ده ساعت تجربه نداشتم و توی دستم نبود. وقتی خودتان تنها می روید یک چیز است ولی وقتی گروهی می روید اگر همه پیچ ها را با سرعت هشتاد کیلومتر بپیچند شما هم باید همین کار را بکنید و اگر در وسط پیچ کم بیاورید با درختهای قطور برخورد می کنید که آینده جالبی ندارد.

به هر حال دل به دریا زده و بر ترس خودم فائق شدم. می گویند شجاع کسی نیست که نترسد بلکه کسی است که به ترس خود غالب می شود.
بعد از نیم ساعت از اتوبان وارد جاده های پیچ در پیچ شدیم و کم کم موتور داشت دستم می آمد و عقب نمی ماندم و به درخت هم نزدم.

دوستی دارم کم تجربه که با هارلی سر پیچ کم آورد و به درخت قطوری کوبید که سه ماه در بیمارستان بستری بود و‌موتورسواری را که تازه شروع کرده بود بوسید و‌گذاشت کنار.

به هر حال بالاخره به گیزدیچ رسیدیم و پارک کردیم و بعد از نیم ساعت وقت برای پای و قهوه دوباره را افتادیم و به طرف یک مغازه در یک دهات کوچک دیگر رفتیم که تخصصش فقط در سوسیس بود و بیست نوع سوسیس داشت. من یک ساندویچ سوسیس آلمانی خوردم و سفر رسما در آنجا تمام شد. جی پی اس نشان می داد که یک ساعت و نیم از یک مسیر دیگر باید بر می گشتم ولی مسیری بود که بیست سال قبل که در شرکت پلنترانیکز که کار می کردم از آن مسیر می رفتم و هفته ای یکبار با موتور می رفتم و با وجود جاده پیچ در پیچ با آن آشنایی داشتم.
در این مسیر جاهایی که راه بند بود از میان ماشینها می رفتم. یعنی از بین دو لین. این کار در کالیفرنیا آزاد نیست ولی ممنوع هم نیست و بسیار معمول هم هست و هر روز چند نفری را به کشتن می دهد زیرا ماشینها یک مرتبه هوس تعویض لین می کنند. خلاصه با خواندن چند سطر از دستورالعمل ب ام و و فوت کردن به خودم این کار را کردم و زمان زیادی صرفه جویی شد!!

روز خوبی بود. بیش از سیصد کیلومتر طی شد و تنها خستگی مال مچ راست بود که باید گاز را نگه می داشت.

در پایان بنزینی که پر بود خالی شده و‌ چراغ بنزین روشن شد. به پمپ بنزین رفته و بنزین را پر کردم.