میانمار Myanmar

بالاخره در کوشش دوم به میانمار رسیدم.
بار اول دو‌ سال پیش بود که در فرودگاه بانکوک به من گفته شد که درست است که میانمار در فرودگاه ویزا می دهد ولی به شرط پر کردن درخواست نامه الکترونیکی که من انجام نداده بودم. به من گفتند که این کار در سه ساعت جواب می دهد بجز شنبه ها و‌یکشنبه ها. آنروز شنبه بود. به هر حال پول بلیطم هدر رفت. این بار پرسشنامه را از قبل پر کرده بودم.
میانمار برایم کشور ۱۶۳ از ۳۲۷ کشور آخرین لیست کشورها و منطقه های کلوپ صد کشوری ها است و همچنین کشور ۱۲۷ از ۱۹۷ کشور سازمان مللی.
میانمار همان برمه سابق است. برمه نام یکی از اقوام است و میانمار در برگیرنده همه اقوام. اشکال کار این است که مردم دنیا حوصله حفظ کردن نامهای عوض شده را ندارند و‌ همانطور که هنوز نود درصد مردم نمی دانند ایران همان پرشیا کشور مهد تمدن ، یعنی ایران است ، همین تعداد هم نمی دانند که میانمار همان برمه است و‌ مومبای همان بمبئی است و کلکوتا همان کلکته سابق در هند است.
مجسم کنید که شما برند موفقی مثل مرسدس بنز داشته باشید و یک باره بگویید که مرسدس اسم دختر نماینده شرکت بوده و‌ ربطی به شرکت ندارد و بنز هم که سهامدار کوچک تر بوده  پس ‌از فردا ما فقط ماشین ها را بنام دایملر می فروشیم که حق ناحق نشده باشد.
حرف شما صحیح است ولی این تعویض نام به فروش شما صدمه جدی می زند.
ما باید روزی این اشتباه تاریخی رضاشاه را درست کرده و نام خارجی کشور را به پرشیا برگردانیم. حالا خیلی خارجی ها ما را ” آی رن ” می نامند هم بماند.
پرچم ما هم احتیاج به تعویض به یک طرح زیبا دارد که از صد متری داد بزند پرشیا. پرچم فعلی ما شبیه شش کشور دیگر است و برای خارجی ها قابل تشخیص نیست. حتی از صد متری اگر هفت پرچم شبیه ایران که همه کم و بیش سبز و سفید و‌قرمز هستند را بگذارید خود ما هم ممکن است تشخیص ندهیم بخصوص ده در صد مردانی که  کمبود تشخیص سبز و‌قرمز دارند مثل خودمن.
بگذریم. میانمار مهد ” آن سانگ سوچی ” برنده جایزه صلح نوبل است. در سالهای اخیر بیشتر ارتش کشور را اداره کرده و حتی در سیستم‌ غیر ارتشی فعلی ارتش حق وتو دارد. ” آن سانگ سوچی ” که در حزب دموکراتیک بالاترین رای را آورد به جرم داشتن شوهر خارجی نتوانست رییس جمهور بشود ولی مشاور عالی است.

اینجا هم غذا با قاشق و‌چنگال خورده می شود و مردها دامن پا می کنند که اسم آن لنگی است که از هند آمده شاید همان لنگ خودمان باشد. ماشین ها فرمان انگلیسی ولی خیابان ها مثل ایرانند. رانندگی اندکی از ایران بهتر است.

بیکاری زیاد وحقوق یک ماه اندکی بیش از صد دلار است. مذهب بودایی است.
در قسمت ثروتمندان، خانه ها پنج میلیون دلاری ژنرالها و قسمت فقرا خانه ها با لانه سگ خیلی فرق نمیکند.
ترکیب شهر و‌ شلوغی شبیه تهران است و ترافیک هم همینطور ولی هوا تمیز بود.
شهر از تصویری که در مغزم داشتم بهتر بود و از نظر امنیت هم‌ خوب بود.
قیمت تاکسی از فرودگاه به شهر هشت دلار است که از بهترینهاست. امنیت برای توریستها کاملا خوبست و حتی هتل شبی صد و بیست دلاری معادل هتلهای سیصد دلاری بود.
راننده تاکسی پیشنهاد داد که با پنجاه دلار در روز بعد به من تور شهر را بدهد ولی اصلا متوجه انگلیسی او‌ نمی شدم و قبول نکردم در عوض صد و ده دلار دادم و یک راهنمای تور حرفه ای و راننده استخدام کردم که تور کاملی به مدت نه ساعت به من دادند که حتی شامل چهل و‌پنج دقیقه قطار سواری و نیم ساعت کشتی سواری و بیش از یک ساعت ریک شاو سواری بود.

شهر هفت میلیونی رانگون یا بقول خودشان یانگون بجز درختهای سر سبزش مرا یاد تهران می انداخت. ترافیک فراوان و پیاده و سواره قاطی.

این کشور هم مستعمره انگلیس بوده و هم در جنگ دوم در اشغال ژاپن بوده. رانگون با رودخانه ها محاصره شده. بیچاره تهران که به هیچ رودخانه مهمی در حد قایقرانی نزدیک نیست. رودهای کرج و جاجرود اینجا فکر میکنم جوی آب حساب می شوند.
با یک کشتی پانصد نفره از یک سوی رودخانه به سوی دیگر رفتیم و در آنجا دو ریک شاو یا سه چرخه مسافربری گرفتیم. راهنما در جلو ‌و ‌من در عقب.
در اینجا به مناطق ماهیگیری و بسیار فقیر نشین رفتیم. یاد مادرم افتادم که وقتی بچه بودیم ما را چند ساعتی به دروازه غار خانه کلفتمان فرستاد که یاد بگیریم که همه به خوشبختی ما نیستند و قدر زندگی را بدانیم. در دانشگاه شیراز هم در سال چهارم‌ وقتی که ایران آنقدر پول در میاورد که حتی بعد از فساد باز هم پول اضافه بود دانشگاه تصمیم گرفت که پنجاه دانشجو ‌و استاد را برای ده روز تعطیلات به یک کشور خارجی بفرستد.
برای انتخاب دانشجویان شاگرد اول همه رشته ها  و نمایندگان منتخب داشجویان انتخاب شدند و من یکی از دو نماینده دانشجویان دانشکده کشاورزی بودم. از ما پرسیدند کجا دوست دارید بروید طبعا امریکا یا اروپا در صدر لیست بودند. آنها گفتند بگذارید شما را به جایی بفرستیم که قدر کشورتان را بیشتر بدانید. هندوستان.
در بازگشت می خواستم خاک مهرآباد را ببوسم. انقدر فقیر و‌بدبخت دیدیم که باور نکردنی بود.
در این سفر هیچیک از اعوان و‌انصار روسای دانشگاه همراه ما نبودند و‌پارتی بازی نبود.
از من می پرسید که چرا آنقدر بدون هیچ چشم داشتی می نویسم؟
من به کشوری که به من مجانی و بدون پارتی بازی خلبانی یاد داده، مرا مجانی به اولین سفر خارجم فرستاده و دو دانشگاه در سطح جهانی برای تحصیلات در اختیارم گذاشته تا ابد مدیون و بدهکارم و هر چه بنویسم کم نوشته ام.
یاد زنده یاد دکتر فرهنگ مهر رییس دانشگاه شیراز بخیر که اخیرا فوت کرد. هشت سال دانشگاه را با درستی و صداقت اداره کرد.
انقدر آدم فقیر و‌خانه هایی در حد لانه سگ دیدم که باور نکردنی بود. آب را ساعت چهار تا شش اجازه داشتند از یک برکه های کوچک که پر از نیلوفرهای آبی بودند با سطل بردارند و به لانه خود ببرند.
داشتم فکر میکردم اگر هر کشوری خانه های بسیار کوچک پیش ساخته که با شرایط آن کشور بخواند درست کرده و بهمراه قطعاتی بزرگ از زمینهای دولتی برای نصب این خانه ها در اختیار فقرا بگذارد حداقلی است که هر کشوری باید به مردم فقیرش بدهد. مسکن مهر واقعی نه تقلبی.
ناهار و شام را غذای هندی خوردم‌ که از غذاهای خارجی غذای مورد علاقه ام هست. تور خوب و‌مفصلی بود. کل سفرم به میانمار ۴۴ ساعت شد.
در مورد مشکلات منطقه روهینجا با راهنمای تور صحبت کردم. وی گفت این یک مسئله قومی است و‌ربطی به مذهب ندارد.