جاده های ابریشم/یک تاریخ جدید دنیا The Silk Roads/A New History of the World

اخیرأ کتاب ۵۰۰ صفحه ای جاده های ابریشم نوشته Peter Frankopan تاریخدان و محقق دانشگاه آکسفورد را تمام کردم.
کتابی فوق العاده هست که نکات مبهم تاریخ را برایم روشن کرد و سعی کردم خلاصه ای از آن قسمت هایی که به ایران مربوط است را برایتان بنویسم.
بیست صفحه اول این کتاب تمجید از امپراطوری هخامنشی است و شما را از ایرانی بودن خودتان مفتخر می کند. میگوید که کورش چگونه توانست بزرگترین امپرطوری آن زمان را با احترام به همه مذاهب و فرهنگها بوجود بیاورد.
توماس جفرسن از بنیانگذاران اصلی امریکا و نویسنده اصلی قانون اساسی امریکا و رئیس جمهور سوم‌ بر روی نحوه سلطنت کورش برای نوشتن قانون‌ اساسی امریکا مطالعه می کرده است. وی می گوید نه تنها کورش سعی بر مجبور کردن کشورهای فتح شده از تبعیت از روشهای خودش نمی کرد بلکه اگر چیزی در فرهنگ های دیگر را بهتر از مال خودش می دانست بلافاصله آنرا بکار می بست. (برای من همیشه این سوال وجود داشت که چرا در حالی که همسایگان ما از لباس های سنتی استفاده می کنند چرا ما ایرانی ها از وقتی کت شلواری شدیم دیگر لباس سنتی نپوشیدیم. شاید علتش توضیح بالا باشد).
در مورد جنگ خشایار شاه با یونانی ها و سیصد نفر سرباز اسپارتان توضیح می دهد ( در فیلم ۳۰۰ خیلی قهرمان سازی شده بود و بنظر می رسید که اسپارتان ها پیروز شدند ولی در واقعیت همه شان کشته شدند)  توضیح می دهد که شکست ایرانی ها در منطقه ماراتن که چهل کیلومتر با آتن فاصله داشت را سربازی یونانی دوید  پس از اعلام نایکی Nike یعنی پیروزی قلبش ایستاد و‌مرد و معهذا ایران در جنگ کلی علیرغم شجاعت سیصد نفر اسپارتان  و شکست تاکتیکی در ماراتن پیروز شد و‌آتن را به جرم به آتش کشیدن یکی از شهرهای فعلی ترکیه که متعلق به ایران بود به آتش کشید.
در قسمتهای دیگر کتاب که مقاله ای راجع به آن نوشتم شیطنت های روسیه و انگلیس طی ۶۸ سال که منجر به جدایی نصف ایران شد را به تصویر می کشد.
 در قسمتهای اشغال هند توسط انگلیس و بعد بازی هایشان در ایران می گوید که این اروپایی ها با مردم مشرق همان رفتاری را کردند که کریستف کلمب با سرخپوستان کرد و اصلا مردم این ناحیه را آدم حساب نمی کردند و آنها را صاحبان ملک خویش نمی دانستند و این پس از کشف نفت در ایران توسط یک استرالیایی بنام دارسی هم مشهود است که انگلیسی ها آن شانزده در صد سهم سود پس از حساب سازی را هم حق مردم ایران نمی دانستند.
اینکه یک‌ استاد انگلیسی خود از رفتار بی شرمانه هموطنانش با ایرانی ها و مردم مشرق زمین بنویسد خود خیلی ارزش دارد. در همین راستا می گوید که در هنگام کنفرانس متفقین در تهران چرچیل و روزولت با شاه ملاقات نکردند (شاید چون وی را قابل نمیدانستند).
در جای دیگر می گوید که هیتلر در حمله به روسیه این کشور را به دو قسمت برای خود تقسیم کرده بود. روسیه جنوبی که ایالات کشاورزی روسیه با بیلان مثبت بودند و می توانستند مواد غذایی صادر کنند و ایالات شمالی که مصرف کننده بودند و به هیچ دردی نمی خوردند. وی اول جنوبی ها را می خواست و از نظر وی مردم شمال روسیه اگر می مردند بهتر بود. کشتن یهودی ها در اردوگاه ها هم در واقع برای کم کردن نانخور بود زیرا آلمان داشت با کمبود مواد غذایی دست و‌پنجه نرم می کرد. و دستور اکید برای کشتن یهودی ها و روس ها و اسرای روسی باز برای کمبود نانخور بود.
در مورد تشکیل اسرائیل نویسنده هیتلر را جزو‌ طرفداران ایجاد اسرائیل برای هر چه دورتر بودن یهودی ها از آلمان می خواند و به تئوری ما ایرانی ها که خود را آریایی و‌ همپالکی هیتلر می دانیم خط بطلان می کشد و‌ میگوید که هیتلر برای بدست آوردن دل ایرانیها و‌ اعراب و مسلمانان هر کدام جداگانه روش هایی داشته که بتواند انگلیسی ها و روس ها را از منطقه اخراج و خود جای آنها را بگیرد. در این میان سفیر ایران در آلمان بوده که خوش رقصی می کند و‌ به رضا شاه میگوید که اسم ایران را از Persia به Iran تبدیل کنند که بیشتر به دل هیتلر بنشیند و ما را آریایی جلوه بدهد        ( نتیجه بد آن این است که خارجی ها ما را کشور جدیدی می شناسند و به Persia ربط نمی دهند).
اگر چه در مورد روی کار آمدن شاه توسط انگلیس به تفصیل توضیح داده شده در مورد روی کار آمدن تدریجی رضاشاه توضیحی نداده و نگفته که مثلا وی را انگلیسی ها روی کار آوردند یا خیر چون در تمام طول کتاب می بینید که انگلیس دولت مرکزی ضعیفی را برای ایران می خواسته که بتواند منابعش را غارت بکند (و بنظر می رسد که رضا شاه که از اول طرفدار آلمان ها بوده و‌ با قدرت مملکت را اداره میکرده نمی توانسته منتخب انگلیسی ها باشد).
در مورد اخراج‌ رضاشاه می بینید که چون وی طرفدار آلمان ها بوده و‌‌ دلش می خواسته که آلمان بر روسیه و انگلیس پیروز شود وقتی که با هماهنگی و علیرغم بی طرفی ایران در جنگ قوای روسیه و انگلیس همزمان به ایران حمله و در قزوین با قرار قبلی به هم رسیدند به رضا شاه اخطار دادند که یا با پای خودش برود یا آنها تهران را هم اشغال خواهند کرد. رضا شاه دیگر چاره ای جز رفتن نداشت و در تمام مدت تبعید هم با وی خیلی بد رفتار شد.
 نویسنده در آخر ، دور را دور مشرق زمین می داند و برگشت تمدن به همانجایی که در آن شروع شد و پیشرفت های تمام‌ کشورهای منطقه را مثال می زند ولی در ضمن میگوید که فساد در همه هست و دموکراسی نیست.
جاده ابریشم در حال احیا هست. البته کتاب به تفصیل از انقلاب و‌ جنگ ایران و عراق و غیره هم سخن میگوید و مصدق را قهرمان اول ضد استعمار می شناسد و سیاست های غلط امریکا را در سیاست خارجی یک به یک بررسی میکند.