کورت گودل ریاضیدان بزرگ

یکی از برجسته ترین ریاضیدانان قرن بیستم کورت گودل اتریشی میباشد که بر اثر جنگ جهانی دوم روانه آمریکا شده و به تدریس در دانشگاه پرینستون پرداخت.

وی دکترای ریاضیات خود را در سن ۲۴ سالگی از دانشگاه وین دریافت کرد. گودل از زمان بچگی به « آقای چرا » شهرت داشت که علت آن کنجکاوی بی حد وی برای یاد گرفتن بود. تئوری INCOMPLETENESS یا تئوری  « نا کامل بودن » از تئوریهای وی میباشد.

وی در سال ۱۹۳۳ برای اولین بار به امریکا مسافرت کرد و با آلبرت اینیشتاین برای اولین بار ملاقات کرد که این ملاقات به یک دوستی دراز مدت انجامید و عکسهای زیادی از این دو پرفسور نابغه وجود دارد که در بعضی از سایتهای فارسی زبان متاسفانه به اشتباه عکسهای گودل با اینیشتاین بنام دکتر حسابی با اینیشتاین چاپ شده که باعث تاسف است.

گودل بالاخره پس از شروع جنگ جهانی دوم راهی امریکا شد و در سال ۱۹۴۰ بالاخره به دانشگاه پرینستون رسید و کار خود را در آنجا آغاز کرد.

اینیشتاین در اواخر عمر اعتراف کرده بود که دیگر کار خودش برایش مهم نیست و او در دانشگاه پرینستون است تا افتخار قدم زدن با پرفسور گودل و تبادل افکاری با وی را داشته باشد.

در سال ۱۹۴۷ پروفسور اینیشتاین و پروفسور مورگن استرن برای مراسم سیتی زن شدن گودل و بعنوان شاهد بهمراه وی رفتند که در ضمن وی را از ابراز تئوری جدیدش بازدارند. بر طبق این تئوری قانون اساسی امریکا اجازه میدهد که امریکا به یک دیکتاتوری تبدیل شود. اینیشتاین میخواست که مطمئن شود که پرفسور گودل این بحث را با قاضی آزمایش کننده وی مطرح نکند و شانس سیتی زن شدن خود را از دست ندهد. بالاخره موقع آزمایش قاضی فورمن بعلت شرایط بعد از جنگ آنزمان این سوال را مطرح کرد که آیا بنظر گودل آیا در امریکا رژیمی مانند آلمان نازی میتواند بوجود بیاید؟ گودل با خوشحالی مشغول بیان تئوری خود شد که قاضی فورمن که خود اینیشتاین را نیز برای سیتی زنی آزمایش کرده بود بلافاصله بحث را عوض کرد که شانس گودل را برای سیتی زنی از بین نبرد.

گودل برنده اولین جایزه آلبرت اینیشتاین در سال ۱۹۵۱ و برنده مدال ملی علوم امریکا در سال ۱۹۷۴ شد. گودل در اواخر عمر به ترس از مسمومیت از طریق زهر دچار شده بود و فقط از دست همسرش غذا میخورد و در شش ماهی که همسرش بیمارستان بود از شدت گرسنگی ولاغری مرد (وزن ۳۰ کیلوگرم) و در اعلامیه پزشکی قانونی علت مرگ بدغذایی و کم غذایی ذکر شده بود.

مقاله دکتر رضا منصوری درباره واقعیت ها و دروغ ها پیرامون دکتر محمود حسابی: حسابی آن چیزی که به ما می گویند نیست!

دکتر رضا منصوری، فیزیکدان برجسته و استاد دانشگاه صنعتی شریف در یک مقاله نامتعارف، ادعا کرد “دکتر محمود حسابی واقعی، آن چیزی نیست که امروز بدان مشهور شده است”، متن این مقاله بدین شرح است:

زمانی که قرار بود از مرحوم حسابی تجلیل شود، زمانی که قرار بود از سناتور انتصابی محمدرضاشاه ولی بنیان‌گذار فیزیک دانشگاهی ایران تجلیل شود، زمانی که تهدیدها علیه انجمن فیزیک ایران و شخص من (رئیس وقت انجمن فیزیک ایران ) به مدت چهار ماه تا کنفرانس فیزیک ایران در شیراز در شهریور ماه ۱۳۶۶ ادامه داشت، زمانی که نمایندگان حراست دانشگاه شیراز بنده را تهدید کردند که حق ندارید نام حسابی را در این کنفرانس ببرید، و زمانی که جناب آقای دکتر حداد عادل با جسارت در بزرگداشت آن مرحوم سخنرانی کردند کسی فکر نمی کرد یک قدردانی ساده باعث این همه دردسر ملی و شرمساری اهل علم ایران بشود.

از حسابی بنیان گذار فیزیک دانشگاهی ایران، که نظریه ای “غلط و بی ربط” در مورد ماده نوشت، و با پرداخت دویست دلار تقلبی ایرانیش کردند، از حسابی که تنها ده دقیقه در یکی از زمان های دیدار عمومی انیشتین « اولین مرد علمی سال » با وی صحبت کرده بود، اکنون امامزاده ای ساخته اند، سیدی و عارفی حافظ قرآن و دانشمندی در قد و قواره نیوتون و انیشتین (به کتب درسی مراجعه کنید)، فرهیخته ای که در یک مراسم نوروزی انیشتین، شرودینگر، فرمی، دیراک، و بور را در منزلش دعوت می کند، و این دانشمندان را مسحور تمدن (تخیلی) ایران و آیین های ملی ما می کند.

اخیراً مشتی دروغ و اکاذیب که در کنار عکسی از انیشتین با شخصی که ادعا شده است مرحوم حسابی است در رسانه ها چاپ شده یا منعکس شده است . این اکاذیب به نام خاطرات ایرج حسابی، فرزند آن مرحوم، به چاپ رسیده است . شخصی که در عکس کنار انیشتین ایستاده است گودل (ریاضی دان مشهور ) است و نه حسابی ! شیادی تا به این حد ! در توضیحات زیر عکس ادعا شده است انیشتین همراه با خواهرش در مراسم نوروز شرکت کرده است . مراجعه به تاریخ نشان می دهد که خواهر انیشتین تنها در سال های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۶ در پرینستون بوده است . در این سال ها نه حسابی در پرینستون بوده است نه بور، نه فرمی، نه شرودینگر، و نه دیراک . یعنی جامعه ما تا این حد زبون و پست شده است که برای قهرمان سازی به منظور رفع عقده های حقارت تا به این حد به دروغ نیاز دارد؟

کجاست شرف حرفه ای رسانه های ما که به این سهولت گول دروغ پردازان را می خورد! مرحوم حسابی زمانی مقاله ای می فرستد برای مجله ای در پاریس در مورد آنچه کتب درسی مدارس ما، یا برپاکنندگان کتیبه ای در دانشگاه اصفهان، آن را نظریه ای بسیار عمیق و برتر از نظریه های انیشتین تلقی کرده اند .
بنا به اسناد تاریخی این مقاله برای داوری به استاد سینج(Synge)   نسبیت دان معروف داده می شود. داور متوجه می شود که حسابی حتی در محاسبه یک پتانسیل ساده کروی اشتباه کرده است، محاسبه ای که دانشجویان کارشناسی ما به سهولت انجام می دهند. به این ترتیب مقاله برای چاپ پذیرفته نمی شود.

ما تا کِی می خواهیم به این شرمندگی ادامه دهیم؟ تا کِی رسانه های ما می خواهند به این خفت رسانه ای ادامه دهند؟ تا کِی دانشگاه اصفهان می خواهد این سند بی سوادی ما را در آن دانشگاه حفظ کند و کتیبه ها را برنچیند؟ تا کِی آموزش و پرورش ما می خواهد چندین نسل از بچه های بی گناه ما را با این دروغ پردازی ها در مورد حسابی منحرف کند و نسل های بعدی را از مسیر سالم رشد علمی و توسعه باز بدارد؟ با شیادی نمی توان عالِم و دانشمند ساخت! قهرمان علمی کم از قهرمان جنگ ندارد و پیروزی در علم تنها با کار مستمر و ممارست فراوان حاصل می شود.

از انسان های ساده زحمت کش و دوست دار ایران بت نسازیم و نسل ها را با دروغ تباه نکنیم

 

  ادعای جدید ایرج حسابی

 

چند سالی بود که نزدیک ایام عید نوروز ، ایمیل مافوق احمقانه ای دست به دست می شد که در آن عنوان شده بود که آلبرت اینیشتاین یکبار در عید نوروز مهمان دکتر حسابی بوده و دکتر حسابی  فلسفه  نوروز و سفره هفت سین را برایش شرح داده و آن بنده خدا از شنیدن این اوصاف غش رفته و ضعف کرده و بر دودمان خود لعن فرستاده و مورد تحقیر قرارشان داده و  از خدا گله کرده که چرا اروپایی شده و در ایران متولد نشده تا هر سال کنار سفره هفت سین بنشیند ……

متاسفانه این داستان مسخره و جفنگ به قدری مشهور شده بود که بسیاری آن را باور کردند و برخی  حتی به آن  استناد می کردند و  دیگرانی که دروغ بودن آن را متذکر می شدند را به وطن فروشی و خودباختگی و ندانستن قدر مفاخر کشور متهم می کردند..

واقعیت این است که در سال های ابتدایی انقلاب و  غلبه جو انقلابی گری در جامعه ، دکتر حسابی به دلیل اینکه قبل از انقلاب سناتور بوده در دانشگاه مورد آزار و اذیت قرار گرفت . انجمن فیزیک ایران برای کاستن از این فشارها نسبت به ایشان داستانی را جعل کرد و اعلام کرد که دکتر محمود حسابی تنها شاگرد ایرانی آلبرت اینیشتاین  بوده است . این در حالی بود که اعضای این انجمن به خوبی  می دانستند که ایشان هرگز شاگرد اینیشتاین  نبوده و تنها در یکی از دیدارهای عمومی اینیشتاین   توانسته  به مدت ۱۰ دقیقه از فاصله نزدیک او را ببیند….

همین داستان جعلی  درباره تدریس اینیشتاین  به محمود حسابی  یک دکان دو نبش برای فرزند ایشان ایرج حسابی (معروف به ایرج چاخان) ایجاد کرد تا داستان های ماورایی از رابطه معنوی دکتر حسابی و آلبرت اینیشتاین  سر هم کند و به خورد تهیه کننده های بی خرد و معلومات رادیو و تلویزیون بدهد تا احساسات میهن دوستانه شان قلنبه شود و در برنامه های مختلف همین پرت و پلا ها را به خورد خلق الله بدهند.

این پرت و پلا ها چنان پراکنده شدند که حتی به کتاب های درسی هم راه یافتند و نویسندگان بی خرد کتاب های درسی مدراس چنان مدارج علمی دکتر حسابی را بالا بردند که در ذهن کودکان ناآگاه حتی از اینیشتاین  و نیوتن هم فراتر رفت.

خیل افراد علاقه مند به صنعت کپی پیست کردن ، که برای کپی و منتشر کردن مهملاتی از این دست در دنیای مجازی از هم سبقت می گیرند باعث شد  این پرت و پلا ها با سرعت نور تکثیر و منتشر شوند همچنین برای آنکه  این داستان های بی سرو ته  باور پذیرتر هم بشوند  عکس های Kurt Gödel ریاضی دان مشهور اتریشی در کنار اینیشتاین   به عنوان عکس های دکتر حسابی و اینیشتاین  منتشر شد

البته منتشر کننده کذایی خیلی ناشی گری کرده بود  چون آقای گودل شهرت بالایی داشتند و خیلی زود مشخص شد که این عکس هیچ ربطی به دکتر حسابی ندارد

اینجا بود که متوهمان احساسات قلنبه شده قدری به زحمت افتادند و تمام عکس های آلبرت اینیشتاین  را بررسی کردند تا یک فرد گمنام در کنار اینیشتاین  گیر بیاورند و به نام دکتر حسابی به خورد خلق الله بدهند اینبار تصویر یک فیزیکدان ترک تبار به نام Behram Kurşunoğlu را در کنار اینیشتاین  گیر آمد و به نام عکس اینیشتاین  در کنار دکتر حسابی منتشر شد .

 

البته بی ربط بودن این عکس با مرحوم دکتر حسابی هم با یک سرچ ساده در اینترنت قابل مشاهده است

. مثلا اینجا و اینجا

اخیرا باز هم داستان مضحکی از قوطی ایرج چاخان درآمده است درباره رابطه مرحوم دکتر حسابی با یک خانم فیزیکدان فرانسوی به نام لولا که برنده جایزه نوبل بوده و قصد خودکشی داشته که در اثر خواندن نامه ای از دکتر حسابی از کارش پشیمان شده…جفنگ بودن این داستان را هر کسی متوجه می شود غیر از مجری های مشنگ این برنامه (میزان شعور این مجری را از طرز نشستنش به خوبی می توان فهمید). …

واقعا این اندیشمندانی که ایشان به آنها اشاره می کند چه انسان های بی عقلی بودند که برای فرار از مغول هایی که  از سمت شرق به ایران حمله کرده اند به سمت شرق فرار کرده اند. ثبات عقلی هم نداشته اند یکبار نام شهرشان را کاشمر گذاشته اند یکبار کامبیز!! (ظاهرا سادیسم هم داشته اند و نامهایی را برای شهرهایشان انتخاب می کردند که اهالی بومی نتوانند آن را درست تلفظ کنند)

از همه اینها گذشته شوهر این خانم فرانسوی در کامبوج  چه غلطی می کرده که خمرهای سرخ ترتیبش را داده بودند. اصلا ربط مغول ها به خمرهای سرخ که چندین قرن با هم فاصله دارند چیست؟ به فرض که ۹۰ درصد ایرانی های مهاجر کشته شده باشند شوهر این  خانم این وسط چکاره بوده که نفله شده؟ …..

لیست تمام برندگان جایزه نوبل در رشته فیزیک از سال ۱۹۰۱ تا کنون را اینجا می توان مشاهده کرد . اگر شما نام خانمی به نام لولا را بین این افراد پیدا کردید لابد کس دیگری غیر از ایرج چاخان هم این خانم را می شناسد.

به قول دوستی: مرحوم دکتر حسابی بهتر بود به جای کارهایی که انجام داده وقت بیشتری را صرف تربیت فرزندش می کرد و بهش یاد می داد دروغ گفتن کار بدی است و نباید این قدر داستان های جفنگ سرهم کند

شاگرد دکتر حسابی: او اصلا استاد خوبی نبود، نابغه هم نبود

 

دکتر حسابی مسلماً خدمتگزار فرهنگ ایران و انسانی ایراندوست بود و به عنوان یک سناتور، از امکاناتش برای پیش بردن علم فیزیک در ایران استفاده کرد.

به گزارش مشرق به نقل از عصر ایران، ضیاء موحد استاد فلسفه و منطق و مدیر گروه منطق انجمن حکمت و فلسفه ایران است.

وی در سال ۱۳۲۱ در اصفهان چشم به جهان گشود و در سال ۱۳۳۹ تحصیلات خود را  دانشکده علوم دانشگاه تهران در رشته فیزیک تحصیل کرد.
موحد تا مقطع فوق لیسانس در رشته فیزیک تحصیل کرد و پس از آن به پس از آن به یونیورسیتی کالج لندن رفت و مدرک دکتری خود را با نگارش رساله ای درباره مفهوم اندیشه در آرای فرگه، اخذ کرد.

موحد در دانشگاه تهران شاگرد دکتر محمود حسابی بوده است و او را از منظر یک “دانشجو” نیز دیده است.

به بهانه سخنان متناقض ایرج حسابی و رضا منصوری درباره اهمیت و جایگاه علمی دکتر محمود حسابی در علم فیزیک، این بار به سراغ دکتر ضیاء موحد رفتیم تا نظر او را نیز در این باره جویا شویم.

بعضی ها معتقدند درباره دکتر حسابی، غلوهای زیادی در جامعه ما شده است. به نظر شما، دکتر حسابی دانشمند بزرگی بود یا اینکه صرفاً یک استاد فیزیک بود؟

ما در دنیایی زندگی می کنیم که اغراق درباره اشخاص، خیلی زود آشکار می شود. دکتر حسابی اگر دانشمند بین المللی بزرگی بود، ما باید در مجلات علمی معتبر دنیا، مقالاتی از او می دیدیم و فیزیکدان های دنیا هم باید به مقالات او ارجاع می دادند.چنین مقالاتی از دکتر حسابی که منتشر نشده است.

دکتر حسابی مسلماً خدمتگزار فرهنگ ایران و انسانی ایراندوست بود و به عنوان یک سناتور، از امکاناتش برای پیش بردن علم فیزیک در ایران استفاده کرد.
این ها مسجل است و ما از این بابت به دکتر حسابی احترام می گذاریم.
ولی دکتر حسابی، برخلاف ادعای پسرش، نابغه نبود. اینکه فرزند دکتر حسابی، پدرش را نابغه جلوه می دهد، شاید محصول علاقه پسر به پدر باشد. شاید هم، خدای نکرده، با هدف سوءاستفاده از اسم پدرش صورت می گیرد.

بنده شاگرد دکتر حسابی بودم و دو تا درس با او داشتم. این نبوغ ادعایی، در دکتر حسابی وجود نداشت و هیچ کس چنین ادعایی نداشت و اصلاً نام دکتر حسابی هم در تاریخ علم فیزیک، به عنوان یک دانشمند بزرگ ثبت نشده است.

شما چه درس هایی را در کدام دانشکده با دکتر حسابی گذراندید؟

من از سال ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۳ دانشجوی دانشکده علوم بودم و با دکتر حسابی، دو درس اپتیک و نظریه الکترومغناطیس را گذراندم. من تا مقطع فوق لیسانس فیزیک خواندم. شما از دکتر مهدی گلشنی که تا مقطع دکترا فیزیک را ادامه داد و فیزیکدان قابلی است و شاگرد دکتر حسابی هم بوده، در این باره سوال کنید. ببینید آیا دکتر گلشنی چنین حرفهای غلوآمیزی را درباره دکتر حسابی تایید می کند؟

متاسفانه حرفهای فرزند دکتر حسابی درباره پدرش، از اغراق گذشته است. یعنی پسر دکتر حسابی حرفهایی می زند که شنونده حیرت می کند! آیا بیان این حرفهای عجیب و غریب، جز اینکه آبروریزی برای دکتر حسابی، که به هر حال ایرانی وطندوست خدمتگزاری بود، فایده دیگری هم دارد؟ این حرفها چهره دکتر حسابی را مخدوش می کند و اصلاً به نفع دکتر حسابی نیست.

شما که در کلاس های درس دکتر حسابی حضور داشتید، بفرمایید ایشان به عنوان یک استاد دانشگاه، چگونه استادی بود؟

بسیار متوسط بود. در دوره ما، دکتر حسابی سناتور بود و به همین دلیل، و البته به دلیل احترامی که مردم برای او قائل بودند، در قیاس با سایر استادان، رفت و آمد بسیار باشکوهی به دانشگاه تهران داشت. یعنی ماشین شخصی و راننده داشت و این گونه به دانشگاه می آمد.

در کلاس درس هم، خودش تدریس نمی کرد. دانشجویان را تصادفاً از روی دفترچه اش انتخاب می کرد که بیایند درس جلسه بعد را بگویند. خودش هم در گوشه ای از کلاس می نشست و گاهی اوقات اظهار نظری هم می کرد.

در آن زمان، کتاب هایش و جزوه الکترومغناطیس اش هم چاپ نشده بود. این جزوه پر از غلط بود و ما از اول تا اخر ترم، دائماً باید کلنجار می رفتیم تا ببینیم این طرف معادله های آن جزوه با آن طرفش جور درمی آید یا نه!

البته من همیشه به دکتر حسابی به عنوان یک معلم احترام می گذاشتم ولی به هیچ وجه یک معلم خوب فیزیک نبود. مطلقاً معلم خوبی نبود. جزوه اش اصلاً جزوه درست و حسابی ای نبود. بزرگترین خدمتی که دکتر حسابی به دانشجویانش کرد، این بود که ما را مجبور کرد برویم کتاب های انگلیسی را مطالعه کنیم و همین باعث شد که ما با زبان انگلیسی آشنا شویم.

اگر در کلاس درس دکتر حسابی دانشجویان درس می دادند، پس خود او چه می کرد؟

گوش می کرد و گاهی اوقات اظهار نظر می کرد و توضیحاتی می داد.

درباره دکتر حسابی گفته می شود که علاوه بر فیزیکدان بودن، پزشک و موزیسین و ادیب هم بود و انواع مدارک مهندسی را هم را دریافت کرده بود. آیا واقعا این طور بود؟

آن طور که خود دکتر حسابی می گفت ( و من این خاطره را از خودش شنیدم)، تحصیلات اولیه اش مهندسی بوده. آن موقع هم در بیروت بوده. بعد از آن، از بیروت  به غرب می رود تا فیزیک بخواند.
یکی از فیزیکدان های غربی به او می گوید تو دیگر سن و سالت از فیزیک خواندن گذشته است؛ اما حالا که اصرار بر خواندن فیزیک داری، برو درباره فلان پدیده تحقیق کن تا ببینم چه کار می کنی. من این حرف را از خود دکتر حسابی شنیدم.

خلاصه، دکتر حسابی هم می رود درباره آن پدیده تحقیق می کند و آن استاد هم به او می گوید معلوم است که تو آدم کوشایی هستی؛ پس بیا فیزیک بخوان.
دکتر حسابی هم درس می خواند و زحمت می کشد و دکتری فیزیک می گیرد. بعد هم به ایران می آید و با توجه به علاقه و عشقش به علم فیزیک، دانشکده های علوم، مهندسی فنی و هواشناسی را تاسیس می کند.

در هر صورت، دکتر حسابی از نفوذش برای تقویت دانشگاه استفاده می کند. بعد از انقلاب، بچه های تندرو خیال می کردند سناتورهای زمان شاه، حتماً نوکر انگلیس و آمریکا بوده اند و به همین دلیل، به دکتر حسابی خیلی توهین می شد. رضا منصوری و چند نفر دیگر برای اینکه این وضع را عوض کنند، تصمیم گرفتند از دکتر حسابی تجلیل کنند.
اما این تجلیل به دست پسر دکتر حسابی، آلوده شد. یعنی پسر دکتر حسابی درباره پدرش چنان اغراق هایی کرد که رضا منصوری و دیگران درماندند که چه کار کنند!

آنها می خواستند برای دکتر حسابی تجدید آبرویی بکنند ولی کارشان زمینه ساز شکل گیری یک دکان شد. دکان نابغه تراشی! ما از خدا می خواستیم که دکتر حسابی یک نابغه فیزیک باشد. ولی این طور نبود. فیزیکدان هایی که ما بعد از دکتر حسابی داشته ایم، سر و گردن ها از حسابی بالاترند. چه در خارج و چه در ایران، حتی کسانی که در همین ایران دکتری فیزیک گرفته اند، در علم فیزیک از حسابی بالاترند.

می توانید دو نفر از این افراد را نام ببرید؟

خود رضا منصوری، در مقایسه با دکتر حسابی، فیزیکدان بهتری است. مهدی گلشنی و خرمی هم این طور. دکتر ارفعی، دکتر اردلان هم دو نفر دیگرند. دکتر حسابی کی توانست رتبه ای مثل دکتر اردلان داشته باشد که در کل دنیا دائماً به کارهایشان ارجاع داده می شود.

آیا این مدعا درست است که نوع رفتار دکتر حسابی، یکی از علل مهجور ماندن دکتر خمسوی در جامعه ایران بوده است؟

در این باره اطلاعات دقیقی ندارم ولی دکتر خمسوی، در امر تدریس انصافاً یکی از استادان درجه یک بود و من شاهد بودم که دانشجویان، اشکالات خودشان را از کلاس درس سایر اساتید، نزد دکتر خمسوی می آوردند و از او سوال می کردند. خمسوی یک استاد بی سر و صدا، ولی به مراتب بهتر از دکتر حسابی بود. در این باره شک نداشته باشید.

اما من نمی توانم پاسخ سوال شما را بدهم چون اساساً کاری با حاشیه ها نداشتم و سرم به کار خودم بود.

اگر دکتر حسابی فیزیکدان بزرگی نبود، چرا جامعه ایران به چنین تصوری از او رسیده است. بر فرض که فرزندش غلو می کند. مردم و مقامات کشور چرا به چنین باوری رسیده اند؟

هر جامعه ای دوست دارد شخصیت های بزرگی داشته باشد. ما همین الان هم افتخارمان به ابن سینا و فارابی و ابوریحان بیرونی است. مردم همه کشورها این طورند. مردم ایران هم دوست دارند دکتر حسابی فیزیکدان بزرگی بوده باشد و از او تجلیل کنند. این حق مردم است. من هم اصراری ندارم کسی را ناامید کنم. اگر بنا بود چنین شود، خود فیزیکدان های ایران شب و روز تذکر می دادند که دکتر حسابی چنان نبود که شما می انگارید.

البته بعضی ها مقالاتی در این زمینه نوشتند ولی کسی کاری به این حرفها ندارد. مردم دوست دارند دکتر حسابی قهرمان علمی آنها باشد. اکثر فیزیکدان ها هم در برابر این گرایش عامه مردم، سکوت کرده اند. اشکالی هم ندارد. مگر چه می شود؟

سوال من در اصل این بود که چرا، مطابق توضیح شما، چنین کلاه گشادی بر سر افکار عمومی در ایران رفته است؟

افکار عمومی دوست دارد قهرمان داشته باشد. مگر افکار عمومی قهرمانان ورزشی را دوست ندارد؟

چرا یک فیزیکدان دیگر قهرمان علمی مردم ایران نشده است؟ چرا دکتر حسابی؟

چون دکتر حسابی به افکار عمومی تزریق شده است. اغراق های پسر دکتر حسابی، علت اصلی این وضع بوده است. در محیط غیرعلمی، بالاترین استعدادهای از بین می روند و شارلاتانیسم میدان تاخت و تاز پیدا می کند. شما فکر می کنید نابغه دروغین آفریدن، فقط مربوط به زمان دکتر حسابی است؟ همین الان هم این کارها صورت می گیرد. در دورانی که اینترنت نبود و ارتباطات محدود بود، دروغ گفتن آسان تر بود. دکتر حسابی هم در همان دوران به عنوان نابغه علمی ایران به خورد افکار عمومی ایرانیان داده شد.

در همین انجمن حکمت و فلسفه، برای من و دکتر اعتماد و چند نفر دیگر، از فلان نهاد نامه آمده بود که ما می خواهیم شما را به عنوان دانشمند ده سال اخیر انتخاب کرده ایم؛ لطفاً به فلان حساب ۲۰۰ پوند واریز کنید! و بعد گفته بود اگر می خواهید دانشمند پنجاه سال اخیر شناخته شوید، پانصد یا هزار پوند واریز کنید (رقم دقیقش را الان به خاطر ندارم.) افسوس که این نامه ها را پاره کردم و انداختم در سطل آشغال! دکتر حسابی را هم با همین بازی ها، مرد علمی سال ۱۹۹۰ در رشته فیزیک کردند.

این نامه ها را کدام نهاد برای شما فرستاد؟

افسوس که نامه ها را نگه نداشتم. شاید دکتر اعتماد آنها را داشته باشد.

نهاد ارسال کننده نامه، در خارج از کشور بود؟

نه، در داخل ایران بود.

بعضی ها در صحت فهرست بلندبالای “خدمات دکتر حسابی” هم تردید دارند. مثلاً راه اندازی اولین راه اندازی اولین راکتور اتمی سازمان انرژی اتمی کشور، راه اندازی اولین مرکز زلزله شناسی کشور، راه اندازی اولین آنتن فرستنده در کشور، راه اندازی اولین دستگاه رادیولوژی در ایران …

این ها اغراق است. تاسیس دانشکده فنی، دانشکده علوم و ایستگاه هواشناسی، جزو خدمات مسلم دکتر حسابی است و هر سه هم خدمات بزرگی بوده اند.

دانشگاه تهران چطور؟

دانشگاه تهران چه ربطی به دکتر حسابی دارد؟!

ایرج حسابی می گوید دانشگاه تهران را نیز دکتر حسابی پس از متقاعد کردن رضا شاه، تاسیس کرده است.

کذب محض است! تاریخ دانشگاه تهران کاملاً روشن است. دکتر حسابی اصلاً آن موقع کاره ای نبوده که بخواهد دانشگاه تهران را تاسیس کند. تاریخ دانشگاه تهران که معلوم است. شما چرا این سوال را از من می پرسید؟

چون در بحث “غلوهای مربوط به دکتر حسابی” هستیم، پرسیدم.

شما هر چیزی که از پسر دکتر حسابی درباره پسرش می شنوید، اصل را بر عدم صحت حرف او بگذارید مگر اینکه خلافش ثابت شود!

واژه های دانشگاه و دانشکده و … هم گفته می شود که کار دکتر حسابی و احمد فردید و چند نفر دیگر بوده است. این مدعا صحت دارد؟

دکتر حسابی در این زمینه کارهایی انجام می داد و حتی یک واژه نامه هم منتشر کرد که البته پر از غلط و اشتباه بود. آخر هر کسی را بهر کاری ساختند. من حق ندارم به ریشه شناسی واژه ها بپردازم. این کار مستلزم زبان شناسی و آشنایی با قواعد این کار است. سابقه غور در ادبیات می خواهد. همین طوری که نمی توان لغت وضع کرد.

دکتر حسابی به فارسی نویسی علاقه داشت و به همین دلیل، به کار ابداع واژه های نو روی آورد. مثلاً به جای واژه الکترومغناطیس، واژه کاهنربایی را پیشنهاد کرد که البته جا نیفتاد. کارهای او در این زمینه، علمی نبود؛ بیشتر ذوقی بود. یک نفر دلش خواسته معادلی فارسی برای فلان واژه پیشنهاد کند. حالا چرا من گریبانش را بگیرم؟

دکتر حسابی با اینشتین حشر و نشر عمیق داشت و شاگرد خاص اینشتین بود؟

این مدعا هم تا جایی که من می دانم، دروغ است ولی احتمال اینکه حسابی از اینشتین وقت ملاقات خواسته باشد و اینشتین هم وقت ملاقات به او داده باشد، خیلی زیاد است. این چیزها زمانی افسانه بود اما الان دیگر این چیزها افسانه نیسند.

زمانی علامه جعفری با انشای دکتر حسابی، برای راسل نامه می نوشت و در ایران چه سر و صداها که نمی شد. اما الان ایمیل هر دانشجوی ایرانی را نگاه کنید، ممکن است چنین نامه هایی را در آن بیابید. یعنی در ایمیل دانشجویان ایرانی، نامه هایی از چامسکی و هابرماس و دریدا را می بینید.

شما به هر آدم فرهنگی جهان غرب نامه بنویسید، منشی او جواب شما را می دهد. ادب حکم می کند که او به شما جواب بدهد. این اصلاً واقعه مهمی نیست. اهمیت نامه راسل در ایران، ناشی از این محیط عقب مانده بدبخت ارتجاعی ماست. تفاخر به نامه نگاری با فلان اندیشمند غربی، محصول عقب ماندگی ماست.

هر ایرانی ای که انگلیسی را در حد متوسط بلد باشد، می تواند از یک اندیشمند غربی وقت بگیرد و به دیدن او برود و گپ و گفت مختصری با او داشته باشد. تازه می تواند عکاس هم با خودش ببرد و با آن متفکر، عکس هم بگیرد! این که چیز مهمی نیست. قضیه عقب ماندگی فرهنگی است. بگذریم!