نامه ای به ایرج حسابی A Letter to Iraj Hesabi

ایرج عزیز یا به قول خودمان آقا بیژی، ببخشید که تو را دکتر و مهندس صدا نمی کنم چون تا آنجا که به یاد دارم تو در رشته علوم سیاسی دانشگاه ملی (شهید بهشتی) قبول شدی بنابراین دکتر و مهندس نمی توانی باشی. دلم نمی خواست که این مطلب را به دوستی که حداقل او را ۴۵ سال است که می شناسم بنویسم ولی اکنون این را یک وظیفه ملی برای خود تلقی می کنم.

قبل از اینکه کلمه ای منفی راجع به تو بگویم اول نکات مثبت را می گویم. تو راننده بسیار خوبی هستی و یادم می آید که هنگامیکه تو هفده ساله بودی و من پانزده ساله با چند دوست دیگر به مسابقات اتومبیلرانی در قلعه مرغی رفتیم. دست به فرمان تو فوق العاده بود. تو همکلاس برادر بزرگترم بودی و دوست پسرخاله ام و خلاصه دوست خانوادگی محسوب می شدی. در ضمن آدم خیلی مردمداری بودی در مراسم ختم و تولد و غیره افراد را فراموش نمی کردی.

در مقابل دو نکته مثبتی که گفتم یک نکته و فقط یک نکته منفی داری و آن دروغگویی است. باید اذعان کنم که در زندگی فردی به دروغگویی تو ندیده ام البته هیچیک از دروغ هایت را به من نگفته ای زیرا می دانی که من حتی یک کلمه که از دهان تو درآمده باشد را باور نمی کنم ولی مرتب این دروغ ها را برای برادرم که آدم ساده و زودباوری است می گفتی.

از پدرت که مثلاً شاگرد اینشتاین بود تا برنده شدن مسابقات اتومبیلرانی در قلعه مرغی در حالیکه هفده سالت بود و حتی تصدیق هم نداشتی و برنده شدنت نیز در هیچ کجا ثبت نشده و من آن را فقط از برادرم شنیده بودم.

یادم می آید که یکبار در امریکا به من زنگ زدی و یک دستگاه آلارم دزدگیر می خواستی. آن موقع دزدگیر هنوز به ایران نیامده بود. پسرخاله ام حمید قبول کرد که یک دستگاه آلارم برایت خریداری کرده و بیاورد. بعدها حمید می گفت که هنگامیکه عده ای از وزارت صنایع برای بازدید موزه پدرت آمده بودند به آنها گفته بودی که آن آلارم جزو آخرین اختراعات پدرت بوده! مسئولین با نگاهی به پلاستیک آلارم نوشته MADE IN TAIWAN را می بینند و از تو می پرسند که پس اینکه ساخت تایوان است؟ تو می گویی که فقط پلاستیک آن ساخت تایوان است! و الکترونیک آن ساخت پدرت بوده. حمید از این دروغ شاخدار تو شاخ درآورده بود! از این مثال ها خیلی دارم و دستگاه های دست سازی که اطرافیان ساخته بودند و تو به نام پدر آن را به مسئولان نشان می دادی.

تاجائیکه می دانم پدر تو تنها کسی است که توانسته در سه رژیم مصدق، شاه و جمهوری اسلامی کار بکند و آن را در دوره سوم مرهون زرنگی تو می باشد. دو هفته وزارت فرهنگ در زمان مصدق دوران کوتاهی بود و مصدق آدم باهوشی بود. شاید او فهمید که پدر تو از نظر علمی حرفی برای گفتن ندارد. در زمان شاه هم پدر تو فقط بعنوان سناتور شناخته می شد و نه دانشمند. اگرچه شاه در امور سیاست و ارتش از افراد قوی می ترسید و اغلب آنها را تحمل نمی کرد در زمینه دانش و دانشگاه مشکلی برای شناسایی دانشمندان و اندیشمندان نداشت و پدر تو هیچگاه یک کودکستان هم به نامش نشد چه برسد به دبستان و دبیرستان و شعبه بانک و غیره.

در مورد شاگردی اینشتاین که مطمئنم حقیقت ندارد ولی حتی اگر حقیقت داشت یک عکس از این دو وجود ندارد و هرجا که عکسی دیده ام عکس دکتر گودل بوده که جنابعالی آن را بعنوان عکس پدر خود به خورد خلق الله داده ای. من یک روز در سمینار دکتر JURAN یکی از برجسته ترین دانشمندان رشته کیفیت شرکت کردم و وی کتاب خریداری شده را نیز برایم امضاء کرد و حتی اگر دوربین به همراه داشتم می توانستم عکسی هم با او بگیرم ولی آیا با ۸ ساعت در کلاس یک استاد من به خودم اجازه می دهم که خود را شاگرد دکتر جران بدانم؟ هرگز.

این روزها به لطف اختراع گوگل هرکسی که هرکار مهمی کرده در گوگل ثبت است. پدر شما یک مقاله علمی هم نداشته و علاوه بر شاگردان برجسته پدر شما که هیچیک از ایشان بعنوان استاد برجسته یاد نمی کنند در شش ماهی که برای دکتر جواد اشجعی از دانشمندان برجسته رشته GPS کار می کردم در مورد پدر شما جویا شدم. ایشان گفت دکتر حسابی مرد خوبی بود ولی استاد متوسطی بود. اینکه شما پدر را بنیانگذار دانشگاه تهران معرفی می کنید خنده دار است و اگر ایشان شاگرد اینشتاین بوده هم باید از شاگردان بی استعداد ایشان بوده که نتوانسته حتی یک مقاله علمی قابل قبول مجامع علمی چاپ کند. این داستان های اینشتاین و هفت سین شما هم مرا به یاد یکی از هنرپیشگان سینمای قبل از انقلاب می اندازد که از امریکا آمده بود و عکسی با یک ماشین امریکایی با نمره REZA داشت که هرکسی در امریکا می تواند بگیرد ولی ایشان در مصاحبه ای با یکی از مجلات ادعا کرده بود که وی آنقدر در امریکا معروف است که به او اجازه داده اند که نمره اتومبیلش اسم خودش باشد! قبل از انقلاب دکتر هشترودی تنها کسی از جامعه علمی بود که یک دبیرستان به نامش بود و پدر شما در آن حد نبود  که نام چیزی به نامش باشد و شانس آورد که مانند بقیه سناتورها در به در نشد.

از اینکه دارم مقاله ای منفی راجع به یک آشنای خانوادگی می نویسم خوشحال نیستم ولی احساس می کنم که این بدهکاری را به مردم ایران دارم که حقیقت را به ایشان بگویم. یادم می آید که در دبیرستان برادرم می آمد و می گفت که تئوری کوانتوم را پدر ایرج گفته و من با همان سواد محدودم می گفتم که این تئوری مال اینشتاین بوده. بماند که ده سال پیش یک پروفسور ایرانی مقاله ای در غلط بودن مقاله اینشتاین نوشت.

بهرحال ایرج جان بیا و کاسبی و خودخواهی خود را کنار بگذار و برای یکبار هم که شده با خودت روراست باش. فکر می کنم تو این دروغ ها را آنقدر تمرین کرده ای که خودت هم باورت شده که پدرت دانشمند بوده و به چندین زبان صحبت می کرده. من هم مانند یکی از شاگردان پدرت می گویم که بزرگترین دستاورد پدر تو خودت بودی که یک کلمه راست از دهانت خارج نمی شود. یکی از دوستان مشترک که از تو ۱۵ سالی کوچکتر است می گفت ایرج به من گفته یادت هست بچه بودیم با هم دوچرخه سواری می کردیم! تو حتی در مورد چیزهایی به این بی ارزشی هم نمی توانی جلوی خودت را بگیری و دروغ نگوئی مسائل بزرگتر که جای خود را دارد.